تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
سازد . خداوند براىشان « من » فرستاد ، دانه‌هاى سفيدى چون تخم گشنيز . بنى اسرائيل آن را آرد مىكردند و از آن نان مىپختند ، پس هواى گوشت كردند خداوند « سلوى » را براىشان فرستاد . پرندگانى بود كه از دريا بيرون مىآمد . و آن بلدرچين بود ، از آن مىخوردند و ذخيره مىكردند . پس آب طلبيدند ، خداوند موسى را فرمان داد تا عصاى خود را بر سنگ زند و دوازده چشمه از آن بيرون آمد . و همچنان مىبودند ، تا آنگاه كه يكى از ايشان به نام قورح [ 1 ] پسر يصهار [ 2 ] پسر قهات كه پسر عم موسى پسر عمرام پسر قهات بود دربارهء موسى به شك افتاد و جماعتى با او همزبان شدند ناگاه عذاب خدا فرا رسيد و زمين همه را در خود فروبرد تا ديگران عبرت گيرند . بنى اسرائيل آهنگ آن كردند كه از كارى كه كرده بودند باز ايستند و به سوى دشمن بتازند . موسى آنان را از اين كار بازداشت ولى ايشان نپذيرفتند و از كوه عمالقه بالا رفتند . ساكنان كوه به نبردشان برخاستند و از هر سو بر سرشان تاختند و جمعى را كشتند جمعى نيز به هزيمت شدند . و پشيمان گشتند . موسى براىشان آمرزش طلبيد . آنگاه به پادشاه ادوم كس فرستاد و از او خواست اجازت دهد تا آنها از كشورش بگذرند و به سرزمين مقدس درآيند او نيز نپذيرفت و مانع راهشان گشت . پس هارون در سن صد و بيست و سه سالگى و چهل سال بعد از روز خروج از مصر وفات كرد . بنى اسرائيل براى او محزون شدند زيرا هارون به قوم سخت مهربان بود . پسرش العازار [ 3 ] كارهاى پدر را به دست گرفت . پس بنى اسرائيل بر سر يكى از ملوك كنعان لشكر كشيدند و كشتارشان كردند و به هزيمتشان دادند و هر چه يافتند به غنيمت بردند . نزد سيحون پادشاه عموريان - از كنعان - كس فرستادند و از او خواستند تا اجازت دهد از كشورش بگذرند و به سرزمين مقدس بروند ولى او امتناع كرد و قوم خود را گرد آورد و بر بنى اسرائيل تاخت . در بيابان ميانشان جنگ درگرفت بنى اسرائيل پيروز شدند و سرزمينش را تا مرز بنى عمون گرفتند و در آنجا فرود آمدند و اين سرزمين نخست از آن بنى موآب بود و سيحون آن را به زور تسخير كرده بود . سپس آهنگ نبرد با عوج و قوم او را از كنعانيان كردند . او به عوج پسر عناق شهرت دارد . پهلوانى سلحشور بود ، بنى اسرائيل او و فرزندانش را نيز منهزم ساختند و در زمينش سكنى گرفتند و تا اردن در ناحيهء اريحا هر چه بود به تصرف درآوردند . پادشاه بنى موآب از بنى اسرائيل بيمناك شد و از همسايگان خود بنى مدين يارى طلبيد و همه را گرد كرد سپس بلعام بن باعورا را فرا خواند و بلعام در جايى ميان بلاد بنى عمون و بنى موآب مىزيست . او مستجاب الدعوه و خوابگزار بود . از او خواست تا به دعاى خود يارىاش كند ولى به بلعام وحى شد كه دعا نكند . پادشاه به اصرار درافزود و او را به بلندى برد و لشكر بنى اسرائيل را به او نشان داد . بلعام زبان به دعا گشود ولى خداوند در دهان او گذاشت كه بگويد اينان آشكار
هامش
[ ( 1 ) ] فورح . [ ( 2 ) ] ايصهر . [ ( 3 ) ] العيزار .