و كان من باب الاستعمال اللفظ الموضوع للجزء فى الكل لا من باب اطلاق الكلى على الفرد و الجزئى كما هو واضح .
و لا يلتزم به القائل بالاعم فافهم .
شرح
عدم بعضى اركان هم صلاة ناميده مىشود .
قوله : و عدم الصدق عليها مع الاخلال الخ .
اشكال دوم اينكه شما اجزاء و شرائط را جزء مسمى نگرفتيد و گفتيد معتبر در مأمور به هستند و حال آنكه اگر به ساير اجزاء و شرائط اخلال بشود و نياورند اصلا نماز به آن نمىگويند نزد اعميها .
قوله : مع أنّه يلزم ان يكون الاستعمال الخ .
و اشكال سوم اينكه شما لفظ صلاة را فقط براى اركان آورديد و حقيقت دانستيد در آنها على الفرض پس لازم مىآيد از حرف شما كه اگر صلاة را در اجزاء و شرائط و اركان با هم استعمال نمودند بايد مجاز باشد نزد اعميها من باب علاقه جزء و كل نه كلى و فرد آن چون مىباشد اين مطلب از باب استعمال لفظى كه وضع شده براى جزء كه اركان فقط باشد در كل كه همه اجزاء و شرائط صلاة باشد نه از باب اينكه شما استعمال كرده باشيد لفظ كلى را در فرد يا جزئى وجه آن آنست كه لفظ صلاة اگرچه كلى است افرادى دارد و اصنافى الا آنكه تركيب صلاة از اجزائش شده است مثل تكبير و حمد و سوره و غيره كه تمام اينها اجزاء صلاة مىباشند نه جزئى از صلاة كما اينكه واضح است اين مطلب در حالى كه قائل به اعمى نمىگويند در اين مورد كه مجاز است فافهم .