شرح فارسى كفاية الاصول مرحوم آخوند خراسانى — صفحة 182
هذا ملخص ما افاده الشريف على ما لخصه بعض الاعاظم و قد اورد عليه فى الفصول بانه يمكن ان يختار الشق الاول و يدفع الاشكال بان كون الناطق مثلا فصلا مبنى على عرف المنطقيين حيث اعتبروه مجردا عن مفهوم الذات و ذلك لا يوجب وضعه لغة كذلك و فيه انه من المقطوع ان مثل الناطق قد اعتبر فصلا بلا تصرف فى معناه اصلا بل بماله من المعنى كما لا يخفى . و التحقيق ان يقال ان مثل الناطق ليس بفصل حقيقى بل لازم ما هو الفصل و اظهر خواصه و انما يكون فصلا مشهوريا منطقيا يوضع مكانه اذا لم يعلم نفسه بل لا يكاد يعلم كما حقق فى محله و لذا ربما يجعل لازمان مكانه داريم كه منطقيين معنى ناطق را كم و زياد ننمودهاند يعنى همان معنى لغوى او را در معنى فصل منطقى استعمال مىكنند و هيچ كم و زياد ننمودهاند كما لا يخفى . [ در آنكه ناطق فصل حقيقى نيست در منطق ] قوله : و التحقيق ان يقال الخ جواب دوم صاحب كفايه اينست كه فرموده است ناطق فصل حقيقى انسان نيست چونكه فصل حقيقى آنست كه اگر برود ذات هم برود ولى ما مىبينيم كه اگر اين فصل از انسان سلب شود باز انسان به حقيقت خودش باقى است چون ناطق يك معنى او نطق است يعنى كيف مسموع است كه اگر كسى يك عمر نطق نكرد باز انسان است و يا معناى ديگر ناطق كه ادراك كليات است يعنى كيف نفسانى كه در اينجا هم مىبينيم كه اگر كسى يك عمر ادراك ننمود مثل اشخاص ديوانه باز هم انسان است پس هر دو اين معنى از عوارض انسان است نه ذاتى انسان و اين ناطق جزء ذات نيست كه اگر برود ذات هم برود بلكه اين ناطق لازمه آن فصل حقيقى است و اظهر خواص آن ذات است . و همانا در پيش منطقيين اين ناطق مشهور است بفصل كه اين فصل مجازى