بپرس كه حدود و واجبات آن را بيان كند تا حال و مقدار او را بدانى و عيب و نقصش برايت ظاهر گردد و خدا حسيب او است .
خداوند حقّ را بر اهلش حفظ فرمايد و آن را در محلّ خود قرار دهد ، به تحقيق خداى عزّ و جلّ ابا فرموده از اينكه اين امر را بعد از حسن و حسين عليهما السّلام در دو برادر قرار بدهد و هرگاه خدا در قول به ما اذن بدهد ، هرآينه حقّ ، ظاهر گردد ، باطل مضمحل و از شما منصرف شود ، من در كفايت و حسن ولايت به سوى خدا رغبت كنم و حسبنا اللّه و نعم الوكيل و صلّى اللّه على محمّد و آل محمّد .
[ عريضه ابى صالح خنجدى ] 6 نجمة
توقيعى است كه شيخ طوسى رحمه اللّه در كتاب غيبت « 1 » به سند خود از احمد بن حسن ابى صالح خجندى روايت كرده كه او گفته : من در طلب صاحب الزمان عليه السّلام بودم ، در اين باب شهرها را مىگشتم و تجسّس و اصرار مىنمودم ، تا آنكه توسّط شيخ ابو القاسم بن روح عريضهاى به آن حضرت نوشتم ، در آن عريضه از اضطراب دل خود شكايت كرده ، جوابى خواسته بودم كه دلم به آن آرام گيرد و تكليف خود را بدانم .
پس توقيع به اين نهج بيرون آمد : من بحث فقد طلب و من طلب فقد دلّ و من دلّ فقد اشاط و من اشاط فقد اشرك ؛ هركس در خصوص من تجسّس كند ، مرا مىطلبد ، هركس مرا بيابد ، به ديگران بنمايد ، هركس مرا به ديگران بنمايد ، مرا به كشتن دهد و هركس مرا به كشتن دهد ، مشرك گردد . مرحوم عراقى در دار السلام بعد از ذكر اين توقيع فرموده : مؤلّف گويد : مراد از اين فقرات ، بيان حكمت غيبت و منع خلق از طلب رؤيت است ، زيرا طلب سبب وجدان باشد و وجدان ، باعث اشاعه ، اذاعه و اطّلاع خلق گردد و آن باعث هلاكت آن بزرگوار ، نقض غرض و منافى حكمت غيبت باشد ، لذا راوى گفته : چون اين توقيع را ديدم ، دلم آرام گرفت و مسرور به وطن خود برگشتم .
هامش
( 1 ) . الغيبة ، شيخ طوسى ، ص 323 .