كه نفس ناطقهء انسانى از آنجايى كه در بقا محتاج به جسم است ؛ چنانچه معروف است ، نفس ناطق ، روحانيّة البقاء و جسمانية الحدوث است ، پس براى خود ، متعلّق لازم دارد زيرا بدون محل و متعلّق ، داخل در مجرّدات و عالم عقل است ، براى عقول ، معاد و رجعت معنى ندارد و هرگاه به بدن و محلّ ديگر متعلّق باشد ، ظلم لازم مىآيد .
بهعلاوه عين مذهب تناسخ مىشود و هرگاه فانى شود ، مات فات مىگردد و لابدّ به بدن دنيوى و مركوب ظاهرى ، رجعت و معاد خواهد داشت .
توضيح مقال به نحو اجمال : بدن عنصرى دنيوى ، وقتى محلّ مركوب روح رحمانى گرديده ، ملازمهء بين روح و جسد افتاده ، تفكيك ميان ايشان از محالات محسوب شده ؛ براى آنكه هرگاه بدن بعد از خروج روح به موت طبيعى فانى گردد ، چنانكه از غير بدن معصومين و بعض مؤمنين و منتجبين مشاهده و محسوس گرديده ؛ حال نفس ناطقه متعلّق به اين بدن ، خالى از صورى نمىماند يا به فناى بدن ، او هم فانى و معدوم مىشود ، كما اينكه طبيعيّين و دهريّين قايلاند ، لازمهء اين قول ، انكار معاد است ، بطلان اين قول در محلّش مقرّر شده ، براى آنكه خلاف سيرهء مسلمين ، بلكه تمام اهل شرايع من الانبياء المرسلين السابقين مىباشد . بهعلاوه با تجرّد ارواح و بقاى ايشان به بقاء اللّه جمع نمىشود ، ثبوت تكاليف لغو و مهمل مىشود مگر آنكه نفس ناطقه را انكار نمايند و حقيقت انسان ، بل تمام موجودات را همان مزاج عناصر اربعه بدانند ، وجدان بر خلاف آن حاكم است . شرايع معلومه ، بالضروره او را نفى مىنمايد ، حالات انسانى در عوالم نومى و رؤياى محسوسى با اين قول بينونت دارد . اين وجيزه اقتضاى تفصيل را ندارد ، من باب اشاره مذكور گرديد .
يا در بقا باقى مىماند ، هرگاه محتاج به بدن نشود ، بدون محل قائم مىگردد ، در اين صورت از عالم عقول و داخل در موجودات عالم جبروت مىشود ، براى آنها معادى مقرّر نگرديده ، در هيچ شرعى به معاد آنها اخبار نداده ، بهعلاوه لفظ معاد دليل بر عدم معاد آنها مىشود ، چرا كه معاد ، عود بعد از زوال است و براى مجرّدات ، تبدّلات نخواهد بود و اگر در بقاء محتاج به بدن دنيوى باشد ، لازمهء اين قول ، تناسخ است و
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 803
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٨٠٣