تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 692

مساهمون:

ص٦٩٢
خادم بيرون آمد و اذن داد . با آن جوان درآمدم ، شامى گفت : يابن رسول اللّه ! ديشب به بقيع رفته ، آن‌چه امر جهان مطاع بود ، به عمل آوردم . شخصى حاضر شد ، گفت : در همين موضع باش تا بازآيم . بعد از زمانى بازآمد ، مردى سياه در كمال كراهت جمال با او بود ، گفت : اين پدر تو است ، آن‌چه خواهى از وى بپرس و سؤال كن ! گفتم : پدر من مردى سفيد و قوىهيكل بود ، اين سياه و ضعيف است . گفت : بلى ، بخار دوزخ و دود آن ، او را متغيّر گردانده و بدين هيأت ساخته . من پيش رفتم و از آن سياه مضطرّ پرسيدم : تو پدر منى ؟ گفت : بلى . گفتم : اين چه حال است ؟ گفت : اى فرزند ! بنى اميّه را دوست مىداشتم و از اهل‌بيت اجتناب مىنمودم . خداى تعالى بدين سبب به انواع عذاب گرفتارم كرده . امروز از آن اعتقاد بد به غايت نادم و پشيمانم . اى فرزند ! به جانب آن بوستان رو ! تحت فلان درخت ، تختى است ؛ اموال من آن‌جا مدفون است ، از آن جمله ، پنجاه‌هزار دينار نزد امام محمد بن على عليه السّلام ببر كه نذر آن حضرت است ، الحال متوجّه اخذ آن اموالم . حضرت رخصت داده ، شامى متوجّه ديار خود شد . ابو عينيه گويد : چون مدّتى از اين قضيّه گذشت ، روزى خدمت حضرت آمدم ، گفتم : يابن رسول اللّه ! ندانستم حال شامى چه شد ؟ حضرت فرمود : پنجاه‌هزار دينار آورد . مقدارى از آن مبلغ را در اداى دينى كه در ذمّه داشتم ، صرف كردم و باقى را در حوايج دوستان خود خرج نمودم . گفتم : يابن رسول اللّه ! الحمد للّه كه به ما امام و پيشوايى چون شما اهل‌بيت روزى شده كه از بركت شما راه مستقيم را يافته‌ايم نه طريق عذاب اليم .