نزد من آمدند و گفتند : يابن رسول اللّه ! جز به نفسها و شمشيرهاى خود مالك نيستيم ، در خدمت ايستاده ، از امر و رأى تو اطاعت مىكنيم ، به هرچه مىخواهى ما را مأمور كن !
به يمين و يسار نگاه كردم ، غير از آن بيست نفر كسى را نديدم كه با من بيعت و اطاعت نمايد . در آن حال پيش خود گفتم ؛ من پيرو جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله هستم ، او وقتى سىونه نفر معين و ياور داشت ؛ در خفيّه و پنهان خدا را عبادت مىنمود و امر خدا را اظهار نمىكرد ، چون خداى تعالى معين و ياور او را چهل نفر نمود ، آنوقت صاحب جمعيّت شد و امر الهى را ظاهر گرداند . اگر با من هم چهل نفر باشند ، هرآينه در راه خدا جهاد مىكنم و لازمهء جهاد را به عمل مىآورم .
پس از آن سر به سمت آسمان بلند كرده ، گفتم : اللّهم انّى قد دعوت و انذرت و امرت و نهيت و كانوا عن اجابة الدّاعى غافلين و عن نصرته قاعدين و عن اطاعته مقصّرين و لأعدائه ناصرين اللّهمّ فأنزل عليهم رجزك و بأسك و عذابك الّذى لا يردّ عن القوم الظالمين ؛ پروردگارا ! به درستى كه خلايق را به راه حقّ خواندم ، ترساندم و به ايشان امرونهى نمودم ، ايشان از اجابت و يارى كردن من پس نشستند ، در اطاعت به امر من ، تقصير و دشمنانم را يارى كردند . پروردگارا ! عذاب خود را به ايشان نازل كن ! آنچنان عذابى كه از قوم ستمكاران بازداشته نمىشود .
اين فقرات را به درگاه الهى عرض نموده ، از منبر فرود آمدم . آنگاه به عزم رحلت از كوفه به مدينه بيرون رفتم ، عدّهاى نزد من آمدند و گفتند : معاويه - عليه اللعنه - سرداران خود را به شهر انبار و كوفه فرستاد ، مسلمانان را از هر طرف به غارت اموال آنجا متوجّه نمود ، كسانى كه با وى جنگيدند ، به قتل رساند و زنان و طفلان را نيز كشت .
به ايشان گفتم : اى اهل كوفه ! وفا نداريد . پس به همراهى ايشان جمعيّت و لشكرى روانه نمودم ، به ايشان گفتم : باز اهل كوفه معاويه را اطاعت و اجابت نموده ، بيعت مرا شكستند .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 570
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٧٠