گذاشته بود به شما خبر مىدادم كه او است و يا آن كودك . گفت : مادرم ، لعنت خدا بر او باد ! اگر مرا به حال خودم مىگذاشت ، هرآينه به شما خبر مىدادم شما به الوهيّت خدا قايل هستيد يا نه ؛ على اختلاف النسختين .
روز سوّم نيز ، آن حضرت با اصحاب بعد از نماز صبح به آن مكان آمد و چند گوسفند نزد آن كودك ديد كه آنها را مانند شبان مىخواند . مادرش گفت : بنشين و ساكت باش ! زيرا اين مرد كه نزد تو آمده ، محمد صلّى اللّه عليه و آله است ، آن روز آياتى چند از سورهء دخان نازل شده و آن جناب آنها را در نماز صبح بر اصحاب خوانده بود .
سپس حضرت فرمود : آيا به يگانگى خدا و رسالت من شهادت مىدهى ؟
آن كودك گفت : بلكه تو به يگانگى خدا و رسالت من شهادت بده ! خدا تو را به اين امر سزاوارتر قرار نداده است .
حضرت فرمود : من چيزى در ضمير خود گرفتهام ، بگو آن چيست ؟
كودك گفت : الدخ الدخ .
آن جناب فرمود : خدا تو را خوار كند ، زيرا تو از اجل خود تجاوز نمىنمايى و به آرزوى خود نمىرسى مگر آنقدر كه برايت مقدّر شده است .
سپس آن جناب به اصحاب فرمود : ايّها الناس ! خدا هيچ پيغمبرى را نفرستاده مگر آنكه قوم خود را از دجّال ترسانده و خدا او را تا امروز تأخير انداخته ، پس امر او بر شما مشتبه نشود ، زيرا خداى شما اعور نمىباشد ، بهدرستىكه او خروج نمايد در حالى كه بر خرى سوار شود كه بين دو گوش آن خر ، يك ميل راه باشد ، با او بهشت و دوزخ ، كوهى از نان و نهرى از آب باشد . اكثر پيروان او يهوديان ، زنان و عربهاى بيابان باشند . به جميع آفاق زمين جز مكّه و مدينه و اطراف آنها داخل خواهد شد .
ذيل للخبر بنقل معتبر
در دار السلام معاصر عراقى بعد از نقل اين خبر فرموده : در بعض كتب اصحاب مذكور است : پس از مراجعت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله از خانهء دجّال ، آن ملعون از خانهء خود