امتحان ، تمام عيار نيامد ؛ فرمود : انّما أنتم خوارج ؛ شما در زمرهء اهل اسلام نبوده ، در سلك خوارج ، انتظام داريد و بنابر مبالغه فرمود : اموالكم تحلّ للمسلم المؤمن ؛ اموال شما بر مؤمنين حلال است . سپس گفت : هركس به رسول مجتبى و وصىّ او على مرتضى عليه السّلام و ساير اوصيا تا صاحب الزمان - عجّل اللّه فرجه - مولاى ما ايمان ندارد ، در زمرهء مسلمين نيست و داخل خوارج و مخالفين است .
مسلمانان كه اين سخن را شنيدند و به جهت عقيدهء فاسد ، اموال خود را در معرض نهب و تلف ديدند ، متألّم و حزين گرديدند ، سر به جيب تفكّر برده ، لحظهاى در درياى اندوه و تحيّر غوطه مىخوردند و زمانى در بيابان بىپايان تأسّف و تحسّر ، سرگشته مىگشتند . عاقبت از والى مملكت ، استدعا نمودند كه حقيقت احوال ايشان را به حضرت سلطانى نوشته ، آن جماعت را به زاهره فرستد تا شايد آنجا فرجى برايشان روى دهد . مسؤول ايشان به معرض قبول رسيده ، حكم فرمود : به زاهره روند و اين آيه را تلاوت نمود :
لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ
« 1 » .
چون حال اهل اسلام را بدين منوال ديديم ، ايشان را در عين ملال گذاشتن نپسنديديم ، نزد ناخدا رفته ، گفتيم مدّتى است رفيق و جليس اين جماعتيم ، مروّت نيست ايشان را در اين مهلكه تنها بگذاريم . التماس استيجار كشتى تو را داريم كه به جهت رعايت خاطر اين جماعت به زاهره رويم و ايشان را امداد و اعانت كنيم .
ناخدا قسم ياد كرد درياى زاهره را نديده و هرگز به آن راه نرفته . ما از آن مأيوس گشته ، از بعض مردم آن شهر ، كشتى كرايه نموده ، به اتّفاق اهل اسلام متوجّه زاهره شديم و دوازده شبانه روز در آن دريا سرگردانى كشيديم . صبح روز سيزدهم كه طلوع نمود ، ناخدا تكبير گفت كه شام محنت به پايان رسيد ، صبح راحت روى داد و علامات زاهره و منار و ديوار آن پيدا شد . از روى سرور و بهجت ، به كمال سرعت روانه شديم .
چاشتگاه به شهرى رسيديم كه هيچ ديده ، نظير آن نديده و هيچ گوشى نشنيده ، كلمهء
هامش
( 1 ) . سوره انفال ، آيه 42 .