نمودهام ، به عرض رسانم ، اگر صلاح نمىدانى ، ساكت گردم . وزير ساعتى متفكّر گشته ، آخر به او رخصت داد .
وى اوّل خواست اظهار سازد كه كثرت ، دليل حقيقت دين سنّيان و قلّت ، حجّت بطلان مذهب شيعيان نمىشود ، پس گفت : نشو و نماى من در مدينهء باهيه بوده ، آن شهر در غايت عظمت و بزرگى است و هزار و دويست ضياع و قريه در آن حوالى مىباشد و عقل از كثرت مردم آن قرا و نواحى حيران است ، و لا يحصى عددهم الّا اللّه ، تمام آن جمع كثير نصرانى و بر دين عيسوىاند و در حدود باهيهء مذكور ، جزاير عظيم كثيرهاى واقع است . همهء مردم آن ، نصرانىاند و در صحارى و برارى جزاير مذكور كه به نوبه و حبشه منتهى مىشود ؛ خلايق بسيار ساكناند ، همه نصرانى و از مذهب اسلام عارى هستند و همچنين سكنهء حبشه و نوبه و بربر از حدّ متجاوز و همه نصرانىاند و بر ملّت عيسوى و مسلمان در جنب كثرت ايشان ، چون اهل بهشت نسبت به دوزخيان است و بعد از اداى اين كلام ، اراده نمود بر وزير ظاهر سازد كه اگر كثرت ، دليل حقيقت مذهب است ، نصرانيان بيش از اهل ساير ملل و ادياناند .
سپس گفت : بيست و يك سال قبل از اين با پدرم به عزم تجارت از مدينهء باهيه بيرون آمده ، مسافرت نموديم و به جهت حرص و شره ، سفر پرخطر دريا را اختيار كرديم تا قايد تقدير به قضاى ملك قدير ، عنان كشتى ما را كشيده ، به جزاير مشتمل بر انهار و اشجار رساند و در آنجا مداين عظيم و رساتيق « 1 » كثيرى ديديم ، تعجّب كرده ، از ناخدا اسامى آن جزاير را استفسار نموديم ، گفت : أنا و أنتم في معرفتها سواء ؛ من و شما در معرفت آن يكسانيم ، ما هرگز به اين جزاير نرسيدهايم و اين نواحى را نديدهايم .
چون نزديك شهر اوّل رسيديم ، از كشتى بيرون آمده وارد آن شهر شديم . شهرى در غايت نزاهت و آب و هوايى در كمال لطافت و مردمى ، در نهايت پاكيزگى و نظافت ديديم .
در جهان هيچكس نديده چنان * منزلى دل فروز و جانافزا
هامش
( 1 ) . جمع رستاق .