عرصهء خرّمش جهانافروز * ساحت فرخّش جهانآرا
وقتى اسم شهر و والى را از ايشان پرسيديم ، گفتند : به اين مدينه مباركه مىگويند و ملك آن را طاهر مىخوانند ، از تخت سلطنت و مستقر حكومت ملك مذكور ، استفسار نموديم ، گفتند : در شهرى است كه به آن زاهره مىگويند ، از اينجا تا به آن شهر از دريا ده روز راه و از راه برّ و صحرا بيست و پنج روز است .
گفتيم : عمّال و گماشتگان سلطان كجايند كه اموال ما را ديده ، عشر و خراج خود را برداشته ، آن را بگيرند ، شروع به معامله و مبايعه كنيم ؟
گفتند : حاكم اين شهر ملازم و اعوانى ندارد و مقرّر است كه تجّار ، خراج خود را برداشته ، به خانهء حاكم برند ، ما را دلالت نموده ، به منزل او رساندند .
چون در آمديم ، مردى را صوفىصفت ، صافىضمير ، صاحب حشمت و تدبير و در زىّ صلحا و لباس اتقيا ديديم ، جامهاى از پشم پوشيده ، عبايى در زير انداخته ، دواتى پيش خود نهاده و قلمى به دست گرفته بود ، كتابى گشاده ، كتابت مىكرد .
از آن وضع تعجّب كرده ، سلام كرديم . جواب داده ، مرحبا گفت ، ما را اعزاز و اكرام نموده ، پرسيد : از كجا آمدهايد ؟
صورت حال خود را تقرير نموديم . فرمود : همه به شرف اسلام رسيدهايد و توفيق تصديق دين محمدى يافتهايد ؟
گفتيم : بعضى از رفقا بر دين موسى و عيسى راسخ بوده ، انقياد احكام اسلام ننمودهاند .
گفت : اهل ذمّه ، جزيهء خود را تسليم نموده ، بروند و مسلمانان توقّف كنند تا مذهب ايشان را تحقيق و عقيدهء ايشان را معلوم نماييم .
پدرم جزيهء خود ، من و سه نفر ديگر را كه نصرانى بوديم ، تسليم نمود و نه نفر يهودى هم جزيه دادند . بعد به جهت استكشاف حال مسلمانان به ايشان گفت مذهب خود را بيان كنيد .
وقتى اظهار كردند و عقيدهء خود را باز نمودند ، نقد معرفت ايشان بر محك