هستند كه من بر ايشان مطّلع نشدم . با اطمينان خاطر عمل استجاره را تمام كردم .
آنگاه متوجّه مقام شريف گشتم و به آنجا داخل شدم . روشنايى عظيمى را در آن جا ديدم و چشمم به چراغ و شمعى نيفتاد لكن در تفكّر در اين مطلب غافل بودم ، در آن جا سيّد جليل مهيبى ديدم كه به هيأت اهل علم ايستاده ، نماز مىكند . دلم به سوى او مايل شد و گمان كردم او يكى از زوّار و از غرباست ، چون در او تأمّل كردم ، فى الجمله دانستم او از سكنهء نجف اشرف نيست . سپس شروع به خواندن زيارت امام عصر عليه السّلام كردم كه از وظايف مقرّر آن مقام است و نماز زيارت را خواندم . چون فارغ شدم ، اراده كردم از او خواهش كنم به مسجد كوفه برويم ، امّا بزرگى و هيبت او مانع شد ، به خارج مقام نظر مىكردم ، شدّت ظلمت را مىديدم و صداى رعد و برق و باران را مىشنيدم .
به روى مبارك خود ، ملتفت من شد ، با مهربانى و تبسّم به من فرمود : مىخواهى به مسجد كوفه برويم ؟
گفتم : آرى ، اى سيّد من ! عادت ما اهل نجف چنين است كه چون به عمل اين مسجد مشرّف شديم ، به مسجد كوفه مىرويم .
با آن جناب بيرون رفتيم ، من به وجودش مسرور و به حسن صحبتش خرسند بودم ، پس در روشنايى و در هواى نيك و زمين خشك ، راه مىرفتيم كه چيزى به پا نمىچسبيد و من از حال باران و تاريكى و رعد غافل بودم كه آنها را مىديدم . به در مسجد رسيديم و آن جناب - روحى فداه - با من بود ، من به جهت مصاحبت با آن جناب ، در غايت سرور و امنيّت بودم ، نه تاريكى داشتم و نه باران .
در بيرون مسجد را زدم ، بسته بود .
خادم گفت : كيست در را مىكوبد ؟
گفتم : در را باز كن !
گفت : در اين تاريكى و شدّت باران از كجا آمدى ؟
گفتم : از مسجد سهله .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 494
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٩٤