جواهر الكلام كه او از حافظ ابو نعيم و ابو العلاى همدانى نقل نموده و هردو به سند خود از ابن عمر روايت كردهاند كه گفت : رسول خدا فرمود : مهدى عليه السّلام از قريهاى بيرون مىآيد كه به آن كرعه مىگويند و بر سر او ابرى است كه منادى در آن ابر ندا مىكند : اين مهدى عليه السّلام خليفهء خداوند است ، از او متابعت كنيد ! « 1 »
جماعتى از محمد بن احمد روايت كردهاند كه گفت : پدرم پيوسته از كرعه سؤال مىكرد و نمىدانستم كرعه كجاست .
شيخ تاجرى با مال و حشمت نزد ما آمد ؛ آن قريه را از او سؤال كرديم .
گفت : شما آن قريه را از كجا مىشناسيد ؟
والدم گفت : حديث و قضيّهء آن را از كتب شنيدم . تاجر گفت : پدرم بسيار سفر مىكرد ؛ يك دفعه شتران خود را بارگيرى كرد و با او سير مىكرديم و محلّى را در نظر داشتيم . راه را گم كرديم ، تا آنكه توشهء ما تمام و نزديك شد تلف شويم . سپس به قبّهها و خيمههايى از چرم مشرّف شديم . به سوى ما بيرون آمدند و قصّهء خود را براى ايشان حكايت كرديم . ظهر كه شد ، جوانى بيرون آمد كه نيكوروىتر ، با مهابتتر و جليل القدرتر از او نديده بوديم ، به نحوى كه از نظر كردن به سوى او سير نمىشديم .
نماز ظهر را با ايشان خوانديم ؛ مثل اهل عراق نماز مىخواند ، با دستهاى رها شده ؛ يعنى مانند اهل سنّت كه دستها را روى سينه بالاى هم مىگذاشتند ، نبود . چون سلام نماز داد ، پدرم بر او سلام كرد و برايش قصّه را حكايت نمود . چند روز آنجا مانديم ، مردمانى مانند ايشان نديديم و از ايشان ياوه و لغوى نشنيديم .
آنگاه از او مسألت نموديم تا ما را به راه برساند . شخصى را با ما فرستاد . تا چاشتگاهى با ما آمد ، ناگاه ديديم در آن موضعى هستيم كه مىخواستيم .
والدم از آن شخص سؤال نمود آن جوان چه كسى بود ؟
گفت : او مهدى عليه السّلام محمد بن الحسن عليه السّلام بود و به موضعى كه آن جناب آنجاست ،
هامش
( 1 ) . ر . ك : الصراط المستقيم الى مستحقى التقديم ، ج 2 ، ص 259 ؛ بحار الانوار ، ج 36 ، ص 335 و ج 51 ، ص 80 و 95 و ج 52 ، ص 380 ؛ ميزان الاعتدال ، ج 2 ، ص 68 ؛ معجم البلدان ، ج 4 ، ص 452 .