دريا ماهى صيد كند . من به هلاكت يقين كردم و به سوى خداوند تبارك و تعالى تضرّع نمودم . سپس ديدم عقربى از پشت افعى راه مىرود ، چون بالاى دماغش رسيد ، نيش خود را فرو برد ؛ گوشت او را از هم ريخت و استخوانهاى پشت باقى ماند و دندانهاى او مانند نردبان بزرگى بود كه پلّههاى بسيار داشت و بالا رفتن بر آنها آسان بود . از دندانها بالا رفتم تا داخل جزيره شدم و خداى تعالى را بر اين موهبت عظيم شكر كردم . تا نزديك عصر در آن جزيره راه مىرفتم . منازل نيكويى ديدم كه بنيانهاى مرتفعى داشت ، خالى بود لكن آثار انسى در آن بود .
در موضعى از آن پنهان شدم ، عصر كه شد ، بندگان و خدمتكارانى را ديدم كه هر يك بر استرى سوار بودند . فرود آمدند و فرشهاى نيكو گسترانيدند و در تهيّهء طعام و طبخ آن شروع كردند . چون فارغ شدند ، ديدم سوارهايى مىآيند و جامههاى سفيد و سبز پوشيدهاند و از رخسارهايشان نور مىدرخشيد . فرود آمدند و طعام را نزد ايشان حاضر نمودند . سپس شروع به خوردن نمودند ، آنكه در هيأت ، از همه نيكوتر و نورش از همه بيشتر بود ، فرمود : حصّهاى از اين طعام براى مردى غايب برداريد !
فارغ كه شدند ، مرا آواز داد ؛ اى فلان پسر فلان ! بيا ! تعجّب كردم و نزد ايشان رفتم .
به من مرحبا گفتند ، پس از آن طعام خوردم و بر من محقّق شد كه آن از طعام بهشت است . چون روز شد ، همه سوار شدند و به من گفتند : منتظر باش ! در عصر مراجعت كردند ، چند روزى با ايشان بودم .
روزى آن شخص كه از همه نورانىتر بود ، به من فرمود : اگر مىخواهى با ما در اين جزيره بمانى ، در اينجا بمان و اگر خواستى نزد اهل خود به روى ، كسى را با تو مىفرستم كه تو را به بلدت برساند . از شقاوتى كه داشتم ، بلد خود را اختيار نمودم . شب كه شد ، مركبى برايم امر فرمود و با من بندهاى از بندگان خود را فرستاد ، ساعتى از شب رفتيم و من مىدانستم كه ميان ما و اهلم ، چند ماه و چند روز مسافت است . اندكى از شب نگذشت كه صداى سگان را شنيدم . آن غلام به من گفت : اين آواز سگان شما است .
ملتفت نشدم ، مگر آنكه خود را در خانهء خود ديدم . سپس گفت : اين خانهء تو است ؛
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 487
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٨٧