هند بوديم ، ميان كشتىنشستگان گفتگو از عجايب دريا بود .
يكى از ثقات نقل كرد : كسى كه بر او اعتماد داشتم ، برايم روايت نمود كه منزل او در بلدى از سواحل دريا و جزيرهاى ميان دريا بود كه ميان اهل آن ساحل و آن جزيره مسافت يك روز يا كمتر و آب و هيزم و ميوهء ايشان از آن جزيره بود .
اتفاق افتاد كه ايشان حسب عادت خود به قصد رفتن به آن جزيره بر كشتى سوار شدند و به قدر قوت يك روزه با خود برداشتند . وقتى به وسط دريا رسيدند ، بادى وزيد و ايشان را از مقصودى كه داشتند ، برگرداند و تا سه روز به همين حال باقى ماندند و به جهت كمى آب و طعام بر هلاكت مشرّف شدند .
آنگاه هوا ايشان را به يكى از جزاير دريا انداخت ، سپس بيرون آمدند و داخل جزيره شدند ، در آن جزيره آبهاى گوارا و ميوههاى شيرين و انواع درختان بود . يك روز آنجا ماندند ، آنگاه آنچه احتياج داشتند ، حمل نمودند ، بر كشتى سوار شدند و كشتى را به راه انداختند . قدرى كه از ساحل دور شدند ، ديدند مردى از آنها در جزيره باقى مانده ، او را آواز كردند ولى بر ايشان ميسّر نشد كه برگردند .
آنگاه ديدند آن شخص ، دستهاى از هيزم بسته ، آن را زير سينهء خود گذاشته و با آن در آب دريا سير مىكند كه خود را به كشتى برساند . امّا ميان او و آن جماعت شب حايل شد و در دريا ماند . اهل كشتى ، بعد از چند ماه به وطن و اهالى خود رسيدند ؛ به اهل قريه و اهل آن مرد خبر دادند . عزاى او را گرفتند . يك سال يا بيشتر به همين حال بودند ، آنگاه ديدند آن مرد به نزد اهلش برگشت . به يكديگر بشارت دادند و رفقاى كشتى او جمع شدند .
قصّهء خود را برايشان نقل كرد و گفت : چون ميان من و شما شب حايل شد ، به حال خود باقى ماندم ، موج دريا مرا از جايى به جايى مىبرد و دو روز روى آن دسته هيزم بودم ، تا آنكه موج مرا به كوهى انداخت كه در ساحل بود . به سنگى چسبيدم و چون بلند بود ، نتوانستم از آن بالا روم . پس در آب ماندم ، ناگاه افعى بسيار بزرگى ديدم كه از منار ، درازتر و كلفتتر بود ، بر كوه برآمد و سر خود را دراز كرد كه از بالاى سر من از
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 486
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٨٦