بالجمله حال بنده ، نهايت سخت شد و قريب الموت شدم و ابدا همّى در دنيا نداشتم ، الّا اينكه ليلا و نهارا غصّه و همّ قلبى بنده اين بود كه دو ثلث اين كتاب شريف را با زحمات چندى نوشتهام ، حال كه از دنيا بروم به امضا و به اسم ديگرى تمام خواهد شد ، تا اينكه يك روز در بحبوحهء مرض و نهايت ضعف و بىهوشى كه همه ، از من قطع حيات كرده بودند ، به ساحت اقدس فريادرس حقيقى ، حضرت ولىّ عصر و ناموس دهر عليه السّلام توسّلى قلبى جستم و در همان حال مرض و شدّت ، عرض كردم : آقا جان ، اى امام زمان ! راضى مشو زحمات من در نوشتن اين كتاب به اسم و امضاى ديگرى تمام شود .
يك مرتبه ديدم همان طورى كه مرا رو به قبله خوابانيده بودند ، از درى كه به صحن خانه مفتوح مىشود و از آن در تا صحن خانه بسى عميق بود و راهپلّهاى نبود ، سر و سينه تا ناف مبارك يك سيّد بزرگوارى كه چند سال قبل در مسجد گوهرشاد امامت داشتند و اسم آن آقا را نمىدانستم ، ظاهر شد . به بنده نظر مشفقانه نمودند ، با سر مبارك اشاره فرمودند و به طرف يمين و يسار حركت دادند ، مثل اشخاصى كه به ايما و اشاره از يكديگر استفسار حال كنند ؛ يعنى چطور حالت است ؟
بندهء عاصى در جواب عاجز بودم ، ولى دو دست خود را به اين طرف و آن طرف خود باز كردم ؛ يعنى همينطور كه مىبينيد . نه ايشان حرفى زدند و نه بنده توانستم تكلّم كنم ، آنگاه سر مبارك خود را دو سه مرتبه به طرف من حركت دادند ؛ مثل كسانى كه با اشارهء سر بگويند ؛ فرمود : خوب مىشوى تا سه مرتبه . فى الفور برخاستم و نشستم كسى را نديدم .
از آن روز به بعد كسالت خود ، عائله ، والده و برادرم بر طرف شد و به حمد اللّه و المنّه ، به استكتاب بقيّهء كتاب شريف موفّق شدم و من اللّه التوفيق و الشفاء و لنعم ما قال السّيد جلال الدّين الحسينى :
امام عصر كه فيضش رسد به خلق دمادم * زيمن او است كه روزى خورند اهل دو عالم