غالبا در خانهء مخصوصى بود ، در يكى از زيارات ، عيال و اطفال هم همراهم بود ، براى سوارى خود يك رأس الاغ و براى آنها يك جفت پالگى كرايه نمودم و با زوّار روانهء كربلا شديم . ميان خانشور و خان نخيله ، وقتى به پالگى عيال و اطفال ملتفت شدم ، آنها را نديدم . مضطرب شده ، مكّارى را فرياد نمودم و به او گفتم : پالگى عيالات من پيدا نيست و ظاهرا عقب ماندهاند ، مسافت بسيارى عقب آنها رفته ، برگشت و گفت :
آنها قطعا با قافلهاى كه پيش از ما حركت نمودهاند ، رفتهاند ؛ هرچه تفحّص نمودم ، آنها را نديدم . بيشتر مشوّش شدم و خود را به قول مكّارى تسليت مىدادم .
بالجمله با پريشانى حال ، وارد كربلا شده ، روبه منزلى نهادم كه غالبا وارد مىشدم ، چون به منزل رسيدم و دقّ الباب كردم ، ديدم عيالم در را باز كرد ، گفتم : از كجا از قافله جدا شديد و چه وقت اينجا آمدهايد ؟
گفت : ما ميانهء خانشور و نخيله از قافله جدا شديم .
از سبب آن سؤال نمودم ، گفت : خواستم قدرى غذا كه در طاسكباب مسى بود ، بيرون آورده ، به طفلها بدهم ، از حركت قاطر دستم لرزيد و در طاسكباب به طاسكباب خورده ، صدا نمود . قاطر رميد و به شتاب رو به بيابان نهاد ؛ هرچه در طاسكباب به شدّت بر آن مىخورد ، قاطر بر دويدنش مىافزود .
بالجمله خوف دورى از قافله كه هرچه صدا و غوغا نموديم ، كسى به حال ما مطّلع نشد ؛ خوف افتادن از پالگى و هلاكت يا شكستن اعضا ، ما را بر اين داشت كه به ولىّ عصر - عجّل اللّه فرجه - استغاثه نموده ، فرياد يا صاحب الزمان ما بلند شد . ناگاه ديدم شخصى نورانى در كمال ابهت و جلال و به زىّ اعراب آن محال ، نمودار شد و فرمود : لا تخافى ! لا تخافى !
چون اين كلمه را فرمود ، قاطرى كه در كمال سرعت مىدويد ، ايستاد و قدمى برنداشت .
نزديك آمده ، فرمود : ارادهء رفتن به كربلا را داريد ؟
عرض كردم : بلى ! آنگاه افسار قاطر را در دست گرفته ، ما را از بيراهه سير مىداد .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 811
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٨١١