بعد از آن ، با كمال يأس به صورت متفرّقه مىرفتم . يك شب چهارشنبه مشرّف شدم ، هنگام بيرون آمدن از مسجد ، مقدارى از شب گذشته ، دير شده بود و آبى كه خادم مسجد براى زوّار تهيّه مىنمود ، تمام شده بود . بسيار تشنه بودم و شب تاريك بود ، رو به مسجد كوفه گذاشتم ، چون مركبى هم پيدا نمىشد .
تاريكى شب و وحشت از دزد و راهزن از يك طرف ، زحمت پيادگى و پيرى از يك طرف و از شدّت تشنگى و عطش بىطاقت بودن از طرف ديگر ، پس بين راه نشسته ، به آن عين الحيات متوسّل شده ، عرضه داشتم : يا حجّة بن الحسن ادركنى ! ناگاه ديدم عربى مقابل من ايستاده ، سلام كرد و به زبان عربى مكسّر متداول نجف اشرف فرمود : من مسجد السهله نجى سيّدنا تريد تروح بالمسجد الكوفه .
با كمال بىحالى و ضعف عرض كردم : بلى !
فرمود : قم ! دست مرا گرفته ، از جاى حركت داد .
عرض كردم : أنا عطشان ما اقدر امشى .
فرمود : خذ هذه التّمرات ! سه دانه خرما به من داد و فرمود : اينها را بخور !
من تعجّب نموده ، با خود گفتم ؛ با عطش چه مناسبت دارد ، چرا كه خوردن آن باعث زيادتى عطش مىشود ، نه رفع آن و موجب احتراق قلب است .
به اصرار فرمود : خذ اكل !
ترسيدم تمرّد كنم ، با خود گفتم ؛ هرچه امشب به سرم بيايد ، خير است .
يكى از آن خرماها را به دهان گذاشتم ، ديدم بسيار معطّر است ، چون فرو بردم ، انبساط و انشراح قلبى به من روى داد كه گفتنى نيست و فى الفور عطش و التهابم كم شد .
سپس دوّمى را خوردم ، ديدم عطرش از اوّلى زيادتر و انشراح قلب و بردى و خنكى آن از اوّلى بيشتر شد ، تا آنكه سه دانهء خرما را خوردم ، ديدم عطشم بالكليّه رفع شد و عجيبتر آنكه آن خرماها هسته نداشتند ، تا آن وقت و از آن وقت تاكنون ، چنان خرمايى نديده و نخورده بودم . با او به راه افتاده ، چند قدمى كه برداشتيم ، به عربى مكسّر فرمود : هذا المسجد ؛ متوجّهء در مسجد شدم . ديدم مسجد شريف كوفه است ،
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 803
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٨٠٣