زيادى به مسجد جمكران آمده بودند و من از درازگوش خود غافل شده بودم وقتى ملتفت شدم و سر وقت درازگوش خود آمدم ، ديدم درازگوش باكرهاش نيست و ارزش آن چهل تومان بود ، مدّتى به دنبال آن بودم و اطراف شهر را مىگشتم .
يكى گفت : حمارى به اين نشانى را از طرف كاشان مىبردند . به آن صفحات فرستادم ، ديدند از ما نيست . بعد از آنكه ديگر مأيوس شدم ، ميان مسجد آمدم و عرض كردم : يا حجة اللّه ! - مراد من حضرت حجّت بود - من خادم اين مسجد مىباشم ، جزاى خدمت من آن است كه حمار مرا ببرند ، من نابينا هستم و بر آن سوار مىشدم و براى خدمت اين مسجد آن را نگاه داشتم ؛ حال جزاى من همين است ، البته بايد تا جمعهء ديگر طريقى بنمايى كه خود حمار من به اين مكان بيايد ، سوار شوم و به منزل خود بروم ، تا حمار من نيايد ، از اين مكان نخواهم رفت و مرا گريه گرفت ، تا آنكه روز جمعه شد و تا ظهر خبرى نشد .
بعد از آن ميان مسجد رفتم و باز عرض كردم : يا حجّة اللّه ! روز جمعه شد و درازگوش من نيامد ، طرف عصر ديدم كسى خبر داد حمار را دامادت سوار است ، مىآورد .
وقتى رسيد ، سؤال كردم از كجا پيدا كردى ؟
گفت : در قبرستان بزرگ قم ، شخصى ساوهاى آورده بود بفروشد تا نگاه كردم شناختم و حمار را از او گرفتم .
مرد ساوهاى گفت : يك مردى آن را به ساوه آورد و من خريدم ، لكن تعجّب كردم كه قيمت اين حمار زيادتر مىباشد ، چرا به اين ارزانى به من داده ، من آوردم به قم بفروشم ، بلكه مداخلى كرده باشم .
آخر الامر دزد را پيدا كرده ، پولى كه داده بود ، گرفت و سيّد عبد الرحيم از بركت اين مسجد و توسّلش به امام عصر - عج اللّه تعالى - به مراد خود رسيد ، انتهى .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 800
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٨٠٠