ما ، ذكر مبارك حضرت بقية اللّه فى الارض ، يوسف گمگشتهء آل محمد ، حجّت منتظر - صلوات اللّه عليه و على آبائه الكرام - بود ؛ پس ايشان قضيّهاى حيرتآور نقل كردند كه ذكرش موجب صفاى قلب و زيادى عقيدهء برادران دينى مىشود ان شاء اللّه .
آن قضيّه اين است كه آقاى خلخالى - معظّم له - فرمودند : سيّدى بود جليل ، صاحب ورع و تقوا و از معمّرين اهل علم نجف اشرف و حال انعزال و انزوايى داشت و بين من و ايشان رفاقت و ودادى بود . شبى آن سيّد جليل را به منزل خود دعوت كردم تا با ايشان مؤانست كنم ، ايشان هم تشريف آوردند و فرداى آن شب را هم نگذاشتم بروند و تا غروب كه يك شبانه روز شد ، در منزل ما تشريف داشتند ؛ فصل تابستان بود و هوا گرم كه قهرا معطّش است و عطش بر ما غالب مىشد . از مايعات مبرّدهء رافع عطش مىآورديم و مىنوشيديم و آن سيّد جليل بر خلاف ما هيچ اظهار عطش نمىكرد و هر چه مايعات مبرّده به ايشان عرضه مىداشتيم ، از روى تفنّن چيزى از آنها به دهان مىگرفت .
من عرضه داشتم ؛ آقا ! شما چرا در اين يك شبانه روز اظهار عطش نمىنماييد ؟
فرمودند : من تشنه نشدم .
من متحيّر ماندم ، تا آنكه ده دوازده روز بعد ، با آن آقاى محترم رفاقت كردم ، به كوفه رفتيم و تا يك هفته باهم در منزلى بوديم و آن سيّد جليل ، هيچ تشنه نمىشد ، روز آخر كه خيال مراجعت به نجف اشرف داشتم ، به ايشان اصرار زيادى كردم كه من بايد وجه عدم تشنگى شما را بدانم و اگر دوايى براى رفع عطش پيدا نموده ، استعمال مىنماييد ، به من هم ياد بدهيد كه كمتر آب بخورم ، در اين باب زياد اصرار كردم و ايشان از گفتن ابا مىكردند .
بالاخره آن سيّد محترم فرمودند : بيا لب شطّ برويم و قدرى قدم بزنيم ، لب شطّ رفته ، در حين قدم زدن ، فرمودند : چهل شب چهارشنبه ، چنانكه سيرهء مستمرهء اغلبى از علما ، صلحا ، عبّاد و نسّاك است ، به نيّت درك حضور سلطان عصر - عجّل اللّه فرجه - به مسجد شريف سهله مىرفتم تا اربعين تمام شد ، اثرى نديدم و مأيوس گشتم ،
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 802
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٨٠٢