پيش خود خيال كردم بايد اين بزرگوار ، حضرت حجّت عليه السّلام باشد ، عرض كردم : سيّد عبد الرحيم خادم اين مسجد چشمش نابينا شده ، شفايى به او بدهيد .
فرمودند : صلاح او همان است كه به اين طريق باشد و به من فرمودند : بيا برويم در مسجد نماز كنيم .
با حضرت برخاستم از حجره بيرون آمديم و نزديك چاهى رسيديم كه نزديك درب مسجد و پاى آن عمارت است . ديدم شخصى از چاه بيرون آمد ، حضرت با او تكلّماتى نمود كه نفهميدم .
بعد به صحن مسجد رفتيم . ديدم كسى از ميان مسجد بيرون آمد و ظرف آبى در دستش بود . به آن حضرت داد ، وضو گرفتند ، به من هم فرمودند : از اين آب وضو بگير ! و من هم از آن ظرف وضو گرفتم ، داخل مسجد شديم ، به او عرض كردم : يابن رسول اللّه ! چه وقت ظهور مىكنيد ؟
حضرت از روى تشدّد فرمودند : تو را به اين سؤالها نمىرسد .
عرض كردم : مىخواهم از ياوران شما باشم .
فرمودند : هستى ، لكن تو را نمىرسد كه از اينگونه مطالب سؤال كنى ، به يك مرتبه از نظرم غايب شدند و صداى آن حضرت را از ميان چاهى كه پاى قدمگاه مىباشد ، در صفّهاى ميان مسجد شنيدم كه فرمودند : به وطن برو كه اهل و عيالت منتظرت مىباشند و اظهار داشت عيالم هم ، علويّه مىباشد ، انتهى .
[ توسل خادم مسجد جمكران ] 19 ياقوتة
جناب آقا سيّد عبد الرحيم ، خادم مسجد جمكران به آن بزرگوار متوسّل مىشود و اثر مىبيند .
ايضا در كتاب مذكور « 1 » از سيّد مزبور نقل كرده ، گفت : شب جمعه بود ، جمعيّت
هامش
( 1 ) . انوار المشعشعين فى ذكر شرافة قم و القميين ، ج 1 ، ص 478 .