در اظهار كردن دشمنى نسبت به ايشان ، مبالغه كرد .
در حال چشمهايش كور شد و هيچ چيز را نديد ، چون كورى را در خود ديد ، رفقاى خود را آواز كرد . به آن غرفه بالا رفتند ، ديدند چشمهاى او صحيح است لكن چيزى را نمىبيند . دست او را گرفتند ، از غرفه فرود آوردند ، به حلّه بردند . اين خبر ميان خويشان و همسران او شايع گرديد .
اطبّا را از حلّه و بغداد براى معالجه آوردند ولى ايشان قادر نبودند ، پس زنان مؤمنانى كه او را مىشناختند و رفقاى او بودند ، نزد او آمدند و گفتند : كسى كه تو را كور كرد ، حضرت صاحب الامر عليه السّلام است ، اگر شيعه شوى ، دوستى او را اختيار كنى و از دشمنان او بيزارى جويى ، ما ضامن مىشويم كه حقتعالى تو را به بركت آن حضرت عافيت عطا كند ، و گرنه خلاصى از اين بلا برايت ممكن نيست . آن زن به اين امر راضى شد .
شب جمعه كه شد ، او را برداشتند تا به قبّهاى كه مقام حضرت صاحب الامر عليه السّلام در حلّه است ، ببرند . او را داخل قبّه كردند و آن زنان مؤمنات بر در قبّه خوابيدند . چون پاسى از شب گذشت ، آن زن با چشمهاى بينا به سوى ايشان بيرون آمد ، او يكيك ايشان را مىشناخت و رنگ جامههاى هريك را به ايشان خبر مىداد ، آنها همگى شاد گشتند ، خدا را بر حسن عافيت حمد كردند و كيفيّت احوال را از او پرسيدند .
گفت : وقتى مرا داخل قبّه كرديد و از قبّه بيرون آمديد ، ديدم دستى بر دست من رسيد و گفت : بيرون برو ! خداى تعالى به تو عافيت داده ، كورى از من رفت و ديدم قبّه پر از نور گرديده بود و مردى را ميان قبّه ديدم .
گفتم : تو كيستى ؟
گفت : منم محمد بن الحسن عليهما السّلام . سپس از نظرم غايب شد .
آن زنان برخاستند و به خانههاى خود برگشتند ، عثمان پسر او ، شيعه و ايمان او و مادرش نيكو شد ، اين قصّه شهرت كرد و آن قبيله به وجود امام عليه السّلام يقين كردند . « 1 »
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 73 - 71 .