تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 770

مساهمون:

ص٧٧٠

[ توسل ابو راجح حمّامى ] 7 ياقوتة

ابو راجح حمّامى حلّى به آن بزرگوار متوسّل مىشود و از اين توسّل اثر مىبيند . علّامه مجلسى - قدس اللّه نفسه القدسى - در كتاب غيبت بحار الانوار از كتاب سلطان المفرج عن اهل الايمان ، تأليف عالم كامل سيّد على بن عبد الحميد نيلى نجفى نقل كرده كه او گفته : قصبهء ابو راجح حمّامى كه در حلّه بود در ولايات و ميان اهل زمان مشهور و شايع گرديده بود ، به درستى كه جماعتى از اعيان اماثل و اهل صدق و افاضل آن را ذكر كرده‌اند كه شيخ عابد زاهد محقّق ، شمس الدين محمد بن قارون - سلمه اللّه تعالى - از جمله ايشان است كه گفت : در حلّه حاكمى بود كه به او مرجان صغير مىگفتند و او از ناصبيان بود . به او گفتند : ابو راجح پيوسته صحابه را سبّ مىكند ، پس آن خبيث امر كرد او را حاضر گردانند . چون حاضر شد ، امر كرد او را بزنند . آن بىدينان چندان او را زدند كه به هلاكت رسيد و همهء بدنش را حتّى صورتش را آن‌قدر زدند كه از شدّت آن ، دندان‌هايش ريخت ، زبانش را بيرون آوردند و او را به زنجير آهنى بستند ، بينىاش را سوراخ كردند و ريسمان از مو را داخل سوراخ بينى او كردند ، سر آن ريسمان مو را به ريسمان ديگرى بستند ، سر آن ريسمان را به دست جماعتى از عوانان خود دارند و به ايشان امر كردند كه او را با آن جراحت و آن هيأت در كوچه‌هاى حلّه بگردانند و بزنند . آن اشقيا او را بردند و آن‌قدر او را زدند تا بر زمين افتاد و به هلاكت رسيد . حالت او را ، به حاكم لعين خبر دادند و آن خبيث به قتل او امر نمود . حاضران گفتند : او پيرمرد است و آن‌قدر جراحت به او رسيده كه او را خواهد كشت ، احتياجى به كشتن ندارد ، خود را در خون او داخل مكن ! چندان در شفاعت او مبالغه نمودند ، تا آن‌كه امر كرد او را رها كردند ، روى زبان او از هم رفته و ورم كرده بود ، اهلش ، او را به خانه بردند و شكّ نداشتند كه همان شب خواهد مرد . صبح كه شد ، مردم نزد او رفتند . ديدند او ايستاده ، مشغول نماز است و صحيح شده ،