جدّش ، او را به آن مكان شريف برد ، حضرت صاحب الامر عليه السّلام او را برخيزاند و فلج را از او زايل نمود . بعد از شنيدن آن معجزه ، رفاقتى ميان من و او شد به نحوى كه نمىتوانستيم از يكديگر جدا شويم ، او خانهاى داشت كه وجوه اهل حلّه و جوانان و اولاد بزرگان ايشان جمع مىشدند .
اين حكايت را از او پرسيدم .
گفت : من مفلوج بودم و اطبّا از معالجهء مرض من عاجز شدند و برايم حكايت كرد ، آنچه را كه به استفاضه از قضيّهء او شنيده بودم و اينكه حضرت حجّت صاحب الزمان عليه السّلام در آن حال كه جدّهام مرا زير قبّه خوابانيده بود ، به من فرمود :
برخيز !
عرض كردم : اى سيّد من ، چند سال است كه قدرت برخاستن ندارم .
فرمود : به اذن خدا برخيز و مرا به ايستادن اعانت فرمود و چون برخاستم ، اثر فلج در خود نديدم ، مردم بر من هجوم آوردند و نزديك بود مرا بكشند ، رخت بدن مرا براى تبرّك پاره مىكردند و با رختهاى خود ، مرا مىپوشاندند .
به خانهء خود رفتم و اثر فلج در من نمانده بود ، سپس رختهاى مردم را برايشان پس فرستادم . مىشنيدم مكرّر اين معجزه را براى مردم نقل مىكرد « 1 » ، انتهى .
[ توسل محمد بن عيسى بحرينى ] 10 ياقوتة
عالم جليل و زاهد نبيل محمد بن عيسى بحرينى به آن بزرگوار متوسّل مىشود و از اين توسّل اثر مىبيند .
نيز علّامه مجلسى رحمه اللّه - قدّس اللّه نفسه - در غيبت بحار الانوار فرموده كه جماعتى از ثقات نقل كردند : مدّتى ولايت بحرين تحت حكم فرنگ بود ، فرنگيان مردى از مسلمانان را والى بحرين كردند كه شايد به سبب حكومت مسلم ، آن ولايت معمورتر
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 73 .