مرد از شدّت تعب و رنج بيدار نشد ، آن جماعت نيز در تفحّص او برنيامدند و آن مرد خواب بود تا حرارت آفتاب او را بيدار كرد .
چون بيدار شد ، كسى را نديد ، پياده به راه افتاد و به هلاكت خود يقين داشت . سپس به حضرت مهدى عليه السّلام استغاثه نمود . در آن حال بود كه ديد مردى در هيأت اهل باديه و بر ناقه سوار است .
آن مرد گفت : فرمود : اى فلان ! تو از قافله واماندى ؟
گفتم : آرى .
فرمود : آيا دوست دارى تو را به رفقاى تو در قافله برسانم ؟
گفتم : بله و اللّه ! اين مطلوب من است و سواى آن چيزى نيست .
فرمود : نزديك من بيا ! ناقهء خود را خواباند ، مرا در رديف خود سوار كرد و به راه افتاد .
پس چند گامى نرفتيم كه به قافله رسيديم . چون نزديك آنها شديم ، گفت : اينها رفقاى تو هستند ، آنگاه مرا گذاشت و رفت . « 1 »
[ توسل منقطع از طريق ] 3 ياقوتة
شيخ قاسم حويزى ، منقطع از طريق به آن بزرگوار متوسّل مىشود و از اين توسّل اثر مىبيند .
ايضا سيّد جليل مذكور در كتاب سابق الذكر فرموده : مردى از اهل ايمان از اهل بلاد ما كه به او شيخ قاسم مىگويند و بسيار به حجّ مىرفت ، به من خبر داد و گفت :
روزى از راه رفتن خسته شدم ، زير درختى خوابيدم و خواب من طول كشيد ، حاجّ از من گذشتند و بسيار از من دور شدند .
بيدار كه شدم ، فهميدم خوابم طول كشيده و حاجّ از من دور شدهاند و نمىدانستم به
هامش
( 1 ) . ر . ك : بحار الانوار ، ج 53 ، ص 299 .