تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 751

مساهمون:

ص٧٥١
گفت : به او گفتم : تو مىدانى يكى از آن دو سوارها كه بود ؟ صاحب خواب در حال خواب گفت : نمىدانم . سپس تو گفتى : يعنى من ، كه او مولايم مهدى عليه السّلام است ، از نجف اشرف به جهت زيارت اوّل رجب به سمت حلّه متوجّه شدم . پس شب جمعه ، هفدهم جمادى الاخره به حسب استخاره به آن‌جا رسيديم . روز جمعه ، حسن بن البقلى مذكور داشت شخص صالحى كه به او عبد المحسن مىگويند ، از اهل سواد ؛ يعنى قراى عراق به حلّه آمده و ذكر مىكند مولاى ما مهدى - صلوات اللّه عليه - او را در ظاهر و بيدارى ملاقات كرده و او را به جهت پيغامى نزد من فرستاده . قاصدى نزد او فرستادم و او محفوظ بن قرار بود . پس شب‌شنبه ، بيست و يكم جمادى الاخره حاضر شد . با شيخ عبد المحسن خلوت كردم . شناختم كه مرد صالحى است و نفس در صدق حديث او شكّ نخواهد داشت و او از ما مستغنى است . از حالش پرسيدم ؛ ذكر كرد اصلش از حصن بشر است ، از آن‌جا منتقل شده و به دولاب كه مقابل محولهء معروف به مجاهديّه است و به دولاب ابن ابى الحسن معروف است آمده و حال آن‌جا مقيم است و براى او كارى در دولاب و زراعت آن‌جا نيست ، بلكه او تاجر و شغلش خريدن غلّه و غير آن است و ذكر كرد او از ديوان سراير ، غلّه خريد و به آن‌جا آمد كه غلّه را قبض كند و شب را نزد طايفهء معيديّه در موضع معروف به مجرّ به سر برد . هنگام سحر ، ناخوش داشت كه از آب معيديّه استعمال كند ، لذا به قصد نهر بيرون رفت و نهر در طرف شرقى آن‌جا بود . سپس ملتفت نشد مگر وقتى كه خود را در تلّ سلام كه در راه مشهد حسين عليه السّلام ؛ يعنى كربلاست ، در جهت غرب ديد . آن شب ، شب پنج‌شنبه نوزدهم جمادى الاخرى سال شش‌صد و چهل و يك بود ، همان شبى كه گذشت ؛ شرح بعضى از آن‌چه خداوند در آن شب و روز ، نزد مولايم امير المؤمنين عليه السّلام به من لطف كرد . شيخ عبد المحسن گفت : به جهت بول كردن نشستم . ناگاه سوارى را نزد خود ديدم