تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 750

مساهمون:

ص٧٥٠
قريه‌اى به سر برديم كه به آن دورهء ابن سنجار مىگفتند و اصحاب ما و چهارپايان ما نيز ، شب آن‌جا بودند . صبح چهارشنبه ماه مذكور از آن‌جا حركت كرديم و ظهر روز چهارشنبه به مشهد مولاىمان على عليه السّلام رسيديم . زيارت كرديم ، شب شد و آن شب پنج‌شنبه ، نوزدهم جمادى الاخرى بود . در نفس خود اقبالى به سوى مقدّس حضرت خداوندى و حضور و خير بسيارى ديدم . سپس علامات قبول ، عنايت ، رأفت و رسيدن به مأمول و مهمانى را مشاهده نمودم . برادر صالح من ، محمد بن محمد بن محمد آوى - ضاعف اللّه سعادته - آن شب در خواب ديد كه در دست من لقمه‌اى است و من به او مىگويم : اين لقمه از دهان مولاى من مهدى عليه السّلام است و قدرى از آن را به او دادم . سحر آن شب ، حسب تفضّلى كه خداى تعالى با من داشت ، نافله شب را خواندم . صبح روز پنج‌شنبه ، به عادتى كه داشتم ، داخل روضه منوّرهء حضرت امير المؤمنين عليه السّلام شدم . پس از فضل خداوندى ، اقبال مقدّس حضرتش و مكاشفات به حدّى بر من وارد شد كه نزديك بود بر زمين بيفتم ، اعضا و قدم‌هايم به لرزه درآمد و ارتعاش هولناكى به من دست داد . حسب عوايد فضل الهى بر من و عنايتش بر اين ضعيف و آن‌چه از احسان خود برايم نماياند ، بر هلاكت و مفارقت از خانهء رنج و مشقّت مشرّف شدم . حتّى در اين حال محمد بن كنيله جمّال حاضر شد ، بر من سلام كرد و من قدرت بر نظر كردن به سوى او و غير او را نداشتم و او را نشناختم ؛ بلكه بعد از آن از حال او سؤال كردم . او را به من شناساندند و در اين زيارت برايم مكاشفات جليل و بشارات جميل تجديد شد و برادر صالح من ، محمد بن محمد بن محمد آوى - ضاعف اللّه سعادته - مرا به چند بشارت خبر داد كه آن‌ها را ديده بود . از آن جمله ، ديد گويا شخصى در خواب براى او خوابى نقل مىكند و مىگويد من ديدم گويا فلانى - يعنى من ، و گويا من در آن حال حاضر بودم كه اين خواب را براى او نقل مىكرد - سوار است و تو ، يعنى برادر صالح اويى و دو سوار ديگر همگى به آسمان مىرفتند .