به او گفتم : آيا كسى را از اين حكايات آگاهى دادى ؟
گفت : آرى ! بعض كسانى را كه از بيرون رفتنم به سمت منزل معيديّه خبر داشتند و گمان كردند من راه را گم كردم و هلاك شدم ؛ به جهت تأخير در برگشتن من به سوى ايشان و اشتغال بر غشّى كه بر من روى داد ، چون در طول آن روز اثر غشّى كه از خوف ملاقات آن جناب بر من عارض شده بود ، مىديدند .
به او وصيّت كردم اين حكايت را هرگز براى احدى نقل نكند و بعضى از چيزها را عرض كردم .
گفت : از خلق بىنيازم و مال فراوانى دارم . پس من و او برخاستيم ، جامهء خوابى براى او فرستادم و شب را نزد ما به سر برد در محلّى از در خانه كه الآن در حلّه محلّ سكناى من است ، من و او در روزنه خلوت كرده بوديم .
چون از نزد من برخاست و من به جهت آنكه بخوابم از روزنه فرود آمدم ، از خداى تعالى زيادى كشف اين مطلب را سؤال كردم كه در همين شب آن را در خواب بفهمم . پس در خواب ديدم كه گويا مولاى من حضرت صادق عليه السّلام ، هديهء عظيمى برايم فرستاده و آن هديه نزد من است و من قدر آن را نمىدانم . از خواب برخاستم و حمد خداى تعالى را به جاى آوردم و براى نماز شب به آن روزنه بالا رفتم و آن ، شب هجدهم جمادى الاخره بود .
فتح - كه خادم بود - ابريق را نزد من بالا آورد . سپس دست دراز كردم و دستهء ابريق را گرفتم كه آب بر كف خود بريزم . آنگاه گيرندهاى دهن ابريق را گرفت ، آن را برگرداند و مرا از استعمال آب به جهت وضو مانع شد . گفتم شايد آب نجس است و خداوند خواسته مرا از آن حفظ نمايد ، زيرا خداوند عطاهاى بسيار بر من دارد كه يكى از آنها مانند اين رقم است و آن را ديده بودم .
فتح را آواز دادم و گفتم : ابريق را از كجا پر كردى ؟
گفت : از كنار آب جارى .
گفتم : شايد اين نجس باشد ، آن را برگردان ، تطهّر كن و از شطّ پرنما ! رفت و آب را
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 753
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٧٥٣