تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 754

مساهمون:

ص٧٥٤
ريخت و من صداى ابريق را مىشنيدم ، آن را پاك كرد ، از شطّ پر نمود و آن را آورد . سپس دستهء آن را گرفتم و شروع كردم از آن بر كف خود بريزم ، گيرنده‌اى دهان ابريق را گرفت ، از من برگرداند و مرا از آن مانع شد . برگشتم و صبر كردم و به خواندن بعضى از دعوات مشغول شدم . باز به جانب ابريق معاودت كردم . به همان نحو سابق گذشت . دانستم اين قضيّه به جهت منع من از به جاى آوردن نماز شب است و در خاطرم گذشت شايد خداى تعالى اراده فرموده فردا بر من حكمى و ابتلايى جارى نمايد و نخواسته من امشب براى سلامتى از آن دعا كنم ، پس نشستم و غير اين چيزى در قلبم خطور نمىكرد . در آن حال نشسته ، خوابيدم ، ناگاه ديدم مردى به من مىگويد : سزاوار بود تو در پيش روى عبد المحسن كه براى رسالت آمده بود ، راه به روى . بيدار شدم و در خاطرم گذشت كه در احترام و اكرام او تقصير كردم ؛ به سوى حق تعالى توبه كردم و آن‌چه توبه‌كننده‌اى از مثل اين معاصى مىكند ، كردم و به گرفتن وضو مشغول شدم . كسى ابريق را نگرفت و مرا به عادت خود گذاشت . سپس وضو گرفتم و دو ركعت نماز كردم ، فجر طالع شد ، نافلهء شب را قضا كردم و فهميدم من به اداى حقّ اين رسالت وفا نكردم . نزد شيخ عبد المحسن فرود آمدم ، او را ملاقات نمودم ، اكرام كردم و از خاصهء مال خود ، شش اشرفى و از غير خاصّهء مال خود ، پانزده اشرفى از مال‌هايى كه در آن ، مثل مال خود عمل مىكردم ، برايش فرستادم . با او خلوت كردم ، آن‌ها را بر او عرضه داشتم و معذرت خواستم . از قبول كردن چيزى از آن امتناع كرد و با من گفت : اندازهء صد اشرفى با من است ، چيزى از آن‌ها را نگرفت و گفت : آن‌ها را به كسى بده كه فقير است و به شدّت امتناع نمود . گفتم : رسولى مثل آن جناب - صلوات اللّه عليه - را چيز مىدهند ، به جهت اكرام آن كه او فرستاده ، نه به جهت فقر و غناى او باز از گرفتن امتناع كرد .