آن مرد به هيچوجه به كلام من اعتنايى نكرد و از حالى كه داشت ، به حال ديگر نشد . از مشاهدهء اين قضيّه هايل « 1 » ، خايف و هراسان و از آن منصرف شديم و برگشتيم ، معتضد ، منتظر ما بود و به دربانان خود سپرده بود كه هر وقت وارد شويم ، بر او داخل گرديم .
در شب وارد گرديده ، بر او داخل شديم . ماجرا را پرسيد ، حكايت را نقل كرديم . به ما گفت : واى بر شما ! پيش از آنكه مرا ببينيد ، ديگرى را ديديد و اين واقعه را به او گفتيد ؟
گفتيم : نه ، سپس قسم ياد كرد كه هركس از شما ! اين خبر را فاش كند ، گردنش را بزنم ، لذا ما تا موت معتضد بر افشاى اين امر جرأت ننموديم .
[ يوسف بن احمد بن جعفرى ] 7 ياقوتة
مكاشفهء يوسف بن احمد بن جعفرى است .
در بحار و مدينة المعاجز « 2 » از راوندى « 3 » روايت نمودهاند از يوسف مذكور كه گفت : سال سىصد و شش به حج رفتم و سه سال در مكّه مجاور شدم ، بعد از آن به سوى شام بيرون آمدم .
اتّفاقا در بين راه ، نماز صبحم قضا گرديد ، از محل بيرون آمده ، آمادهء نماز شدم .
ناگاه ديدم چهار نفر بر يك محمل سوارند ، تعجّب كرده ، به ايشان نگاه مىكردم .
يك نفر از ايشان به من گفت : از چه تعجّب مىكنى ؟ ديدى نمازت قضا شد !
گفتم : از كجا دانستى ؟
گفت : مىخواهى صاحب الزمان - عجّل اللّه فرجه - خود را ببينى ؟
هامش
( 1 ) . هولناك .
( 2 ) . مدينة المعاجز ، ج 8 ، ص 141 - 140 .
( 3 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 467 - 466 ؛ الغيبة ، شيخ طوسى ، ص 258 - 257 ؛ الثاقب فى المناقب ، ص 615 - 614 ؛ بحار الانوار ، ج 52 ، ص 5 .