به جانب من نگريست و گفت : مرا بنشانيد ! او را نشانيديم ، چشمهايش را باز نمود و گفت : كسى كه نزد من بود ، كجا رفت ؟
گفتيم : از آن راه كه آمده بود ، رفت .
گفت : بگرديد ، شايد او را بيابيد !
در اطراف خانه گشتيم ، ديديم درها بسته است و اصلا اثرى از او نيافتيم . برگشتيم ، پدرم را از درهاى بسته و نيافتن او خبر داديم .
از او پرسيديم : او چه كسى بود ؟
گفت : مولاى ما ، صاحب الزمان - عجّل اللّه فرجه - بود . پس از آن ، مرضش شدّت نموده ، دار فانى را وداع گفت .
[ على بن مهزيار اهوازى ] 9 ياقوتة
مكاشفهء على بن مهزيار اهوازى است بنا به روايت طبرسى و غيره « 1 » و محمد بن ابراهيم بن مهزيار بنا به روايت شيخ طوسى و ما آن را كه طبرسى و غيره نقل نمودهاند ، ذكر مىنماييم . شيخ مذكور به اسناد خود از محمد بن حسن بن يحيى الحارثى روايت كرده كه على بن مهزيار گفت : بيست حجّ كردم به قصد آنكه شايد خدمت صاحب الامر - عجّل اللّه فرجه - برسم و ميسّر نشد ، تا آنكه شبى در رختخواب خود خوابيده بودم ، صدايى شنيدم كه كسى گفت : يابن مهزيار ! امسال به حجّ برو كه امام خود را خواهى ديد .
شادان از خواب بيدار شده ، باقى شب را به عبادت ، صبح كردم . على الصباح جمعى رفيق راه يافته ، به اتّفاق ايشان به عزم حجّ از خانه بيرون رفتم ، وارد كوفه شديم ، بسيار تجسّس نموديم ولى اثر و خبرى نيافتيم . پس به عزم حجّ با ايشان بيرون رفتم ، داخل مدينه شدم و چند روزى توقّف كردم ، از حال صاحب الزمان عليه السّلام بحث و فحص كردم ،
هامش
( 1 ) . دلائل الامامة ، ص 542 - 539 ؛ مدينة المعاجز ، ج 8 ، ص 118 - 115 .