تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
كرده ، جواب نيك به او دادند و گفتند : بنشين كه خدا ، خيرى براى تو خواسته ، يكى از آن دو نفر برخاسته ، داخل قصر شده بود و بعد از دقيقه‌اى برگشته و گفته بود : برخيز و داخل شو ! چون داخل شد ، ديد قصرى است كه هرگز از آن بهتر نديده ، پس در يكى از آن اطاق‌ها كه در قصر بود ، خادم پرده‌اى از پيش در بلند كرد ، ديد جوانى وسط اطاق نشسته ، شمشير بسيار درازى بر بالاى سر او از سقف آويخته بود ، گويا سر شمشير به سر او چسبيده بود ، آن جوان مثل ماه شب چهارده بود ، به جوان سلام كرده ، در نهايت لطف و ملايمت جواب شنيده بود . بعد از آن گفته بود : مرا شناختى ؟ گفت : نه به خدا قسم . فرمود : منم قائم آل محمد صلّى اللّه عليه و إله كه در آخر الزمان به همين شمشير خروج مىكنم و زمين را مملوّ از عدالت مىكنم . پس خود را بر زمين انداخته بود و صورت خود را بر خاك ماليده بود و آن حضرت فرمود : مكن ! سر خود را بالا كن ! تو مردم همدانى ؟ گفت : بلى . گفته بود : مىخواهى به شهر خود برسى ؟ گفت : بلى و ايشان را بشارت دهم به آن‌چه خداوند به من كرامت كرده است . به خادمى اشاره كرد ، صرّه‌اى به من داد ، چند قدمى دست مرا گرفت و با من رفت ، ديدم درختان ، سايهء ديوار ، عمارت و منار مسجدى نمايان است ، خادم پرسيده بود : اين‌جا را مىشناسى ؟ گفته بود : ظاهرا اسد آباد - كه نزديك شهر همدان است - باشد . گفت : بلى ، همان است . برو به سلامت ! پس رفته بود و داخل اسد آباد شده ، اهل و عيال خود را جمع كرده به ايشان بشارت داده بود ، آن صرّه چهل يا پنجاه اشرفى داشت و از آن اشرفىها چيزها ديده بودند . به اين جهت اهل آن ولايت همه شيعه شدند .