چپ خود را به زمين مسح نمود ، آبى ظاهر شد و از آن آب ، وضو گرفت .
سپس به آن دو نفر اشاره كرد ، ايشان هم با آن آب ، وضو گرفتند ، آنگاه مقدّم شده ، نماز كرد و آن دو نفر به او اقتدا نمودند . در نماز بعد از سلام ، امر آب به نظرم بزرگ نمود ، از يكى از آن دو نفر كه طرف دست راست من نشسته بودند ، پرسيدم : اين مرد كيست ؟
گفت : او پسر امام حسن عسكرى عليه السّلام است ، حضرت صاحب الامر عليه السّلام است . چون اين را شنيدم ، خدمت آن حضرت رسيده ، دست او را بوسيدم .
عرض كردم : يابن رسول اللّه ! در باب عمر بن حمزهء شريف چه مىفرماييد ؟ آيا او بر حقّ است ؟
فرمود : نه ، لكن هدايت مىيابد و نمىميرد تا مرا مىبيند .
راوى گويد : اين حديث را طرفه و عجيب شمرديم تا آنكه بعد از زمانى طويل ، عمر بن حمزه وفات كرد و نشنيديم كه آن حضرت را ديده و ملاقات نموده باشد ، اتّفاقا روزى آن شيخ را در مجلسى ملاقات كردم ، مجدّدا آن حديث را از او پرسيدم . بعد از ذكرش ، آن را انكار نموديم و گفتيم : مگر نگفتى آن حضرت فرمود عمر بن حمزه در آخر مرا خواهد ديد ، پس چرا نديد ؟
گفت : تو چه مىدانى نديد ، شايد ديد و تو ندانستى .
بعد از آن با ابو المناقب پسر عمر بن حمزه ملاقات كردم و در باب حكايت پدرش گفتگو مىكردم ، در اثناى ذكر وفات پدرش گفت : يك شب در آخر شب ، نزد پدرم نشسته بودم ؛ وقتى كه پدرم مريض بود و در همان مرض مرد ، آن وقت مرضش در اشتداد بود قوّتش رفته ، صدايش ضعيف شده و درهاى خانه بسته بود ؛ ناگاه مردى نزد ما حاضر شد كه از مهابت او ، ترسيديم ، بر خود لرزيديم و از دخول او ، از درهاى بسته متعجب گرديديم و اين حالت ما را غافل كرد از اينكه از كيفيت دخول او از درهاى بسته سؤال كنيم . قدرى نزد پدرم نشست و با او مشغول مكالمه شد ، پدرم گريه مىكرد .
بعد از آن برخاست و از نظر ما غايب گرديد . پدرم قدرى با سنگينى حركت نمود ، پس
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 478
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٧٨