يك را به اسم و لقب و بلد او ذكركرده بود كه آنچه را در قرمينين از احمد بن حسن به او رسيده ، بيآورد از كيسهاى كه در آن هزار دينار و ساروقى كه در آن جامهاى به فلان صفت و جامهاى به فلان رنگ بود و همچنين تا آخر جامهها و اوصاف آنها ، بعد از آن امر شده بود تمام آنها را به ابى جعفر عمرى رسانده ، حسب الامر او معمول دار !
چون اين را ديدم ، خداوند را شكر نمودم به جهت آنكه شكّ را از دلم زايل نمود و به امام و مولايم هدايت فرمود . به منزل آمده ، زود به بغداد مراجعت كرده ، خدمت ابو جعفر عمرى رسيدم . وقتى مرا ديد و به من گفت : هنوز نرفتهاى ؟
گفتم : اى سيّد من ! رفتم و برگشتم ، در اثناى سخن بوديم كه از جانب ناحيه ، فرمانى به ابى جعفر رسيد كه در آن نوشتهاى مانند نوشتهء من بود و در آن تفصيل اموال را ذكر و امر فرموده بود كه عمرى جميع آنها را به ابى جعفر محمد بن احمد بن جعفر قطان قمى تسليم نمايد .
چون عمرى آن فرمان را خواند ، برخاسته ، لباس خود را پوشيد و به من فرمود : اين اموال را بردار تا نزد قطان برده ، تسليم نماييم ، اموال را حمل كرده ، به قطان رسانيده ، به عزم حجّ بيرون رفتم ، بعد از اداى مناسك به دينور مراجعت نمودم ، مردم بلد جمع شده ، فرمان وكيل را برايشان خواندم .
چون صاحب بعض كيسهها ، نام خود را در آن نامه ، مذكور ديد از غايت سرور افتاده ، بىهوش شد . بر او اجتماع نموده ، او را به خود آورديم . به سجدهء شكر بيفتاد ؛ بعد از آنكه سر برداشت ، گفت : خداوند را حمد مىكنم كه ما را هدايت فرمود و الآن دانستيم روى زمين از حجّت خدا خالى نخواهد بود . بدانيد آن كيسه را خدا به من عطا فرمود و كسى غير از خدا بر آن مطّلع نشده بود .
احمد دينورى گويد : پس از مدّتى از دينور بيرون آمدم و بعد از مدّتى ابو الحسن اورانى ، احمد بن الحسن را ملاقات كردم ، او را از اين واقعه خبر دادم و آن قبض وكيل را به او نشان دادم .
گفت : سبحان اللّه ، در چيزى شكّ نكنم و شكّ نيست در اينكه خدا زمين را از
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 745
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٧٤٥