ارادهء حجّ نمودم و مردم در باب وصىّ آن حضرت در حيرت بودند .
اهل دينور مردم را در امر من بشارت دادند ، شيعيان نزد من اجتماع نمودند و گفتند : شش هزار دينار ، مال امام عليه السّلام نزد ما جمع شده ، خواهش داريم آن را با خود ببرى و به امام برسانى !
گفتم : همه مىدانيد كه مردم در حيرتاند ، من هم در اين وقت باب آن جناب را نمىشناسم .
گفتند : ما به تو وثوق و اطمينان داريم و غير از تسليم به تو ، چاره نداريم ، تو هم در باب تسليم هرچه تكليف خود دانى ، چنان كن !
لاعلاج قبول نموده ، از يكيك ، كيسه كيسه قبض نموده ، با خود برداشته ، بيرون آمده ، وارد قرمينين - كه كرمانشاه است - شدم . احمد بن حسن آنجا بود .
وقتى احمد مرا ديد ، مسرور گرديد ، او هم هزار دينار با ساروقى مهر كرده از لباس كه ندانستم در آنچه بود ، آورده ، به من داد و گفت : اين را هم با خود بردار و بدون حجّت و دليل آنها را به كسى مده !
آنها را هم گرفتم ، وارد بغداد شدم ، از ابواب ناحيه پرسيدم ، گفتند : باقطانى و اسحاق احمر و ابى جعفر عمروى ، هر دو دعوى بابيّت مىنمايند .
اوّل امر به ديدن باقطانى رفته ، او را شيخى بزرگ ، با مريدهاى ظاهرى با اسب عربى و غلامان بسيار ديدم ، داخل شده ، بر او سلام كردم . با من رسوم آداب ، رعايت نمود و از قدوم من مسرور شد ، نزد او ماندم تا خلوت شد و مردم رفتند . از حاجتم پرسيد ، به او گفتم : من مردى از اهل دينور هستم و ارادهء حجّ دارم ، مالى با خود دارم كه بايد به باب ناحيه برسانم .
گفت : بياور بده !
گفتم : حجّت و دليل مىخواهم . گفت : برو فردا بيا تا به تو بنمايم و رفتم ، فردا بلكه پس فردا هم رفتم و ابدا حجّتى نديدم .
بعد از آن ، به ديدن اسحاق احمر رفتم ، اوضاع و غلامان و جماعت او را بيش از
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 743
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٧٤٣