تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 734

مساهمون:

ص٧٣٤
او به من گفت : وزير تو را طلبيده و آقاى من ، حميد مىگويد : سوار شو نزد من بيا تا با هم نزد وزير برويم . راوى گويد : سوار شدم ، درها و راه‌ها را گشودم و آمدم تا به سر راه ترازوداران رسيدم ، ناگاه حميد بن محمد را ديدم كه نشسته ، انتظار مرا مىكشد . وقتى مرا ديد ، از دستم گرفت ، باهم سوار شديم ، رفتيم و به منزل وزير داخل شديم . در آن حال وزير به من گفت : يا شيخ ! خداوند عالم ، حاجت تو را برآورد و از من معذرت طلبيد و احكامى را كه در خصوص مطالب من نوشته بود ، مهر شده ، به من تسليم نمود ، آن‌ها را گرفتم و بيرون آمدم . ابو محمد حسن بن محمد گويد : ابو الحسن على بن احمد عقيقى در نصيبين - كه نام موضعى است - اين حديث را به من خبر داد و گفت : اين حنوط جز براى عمّهء من ، فلانه بيرون نيامد و نام وى را ذكر نكرد . بعد از آن ، براى خودم هم حنوط طلبيدم ، تا آن‌كه حنوط و كفن و صد درهم آمد و حسين بن روح به من گفت : به اراضى خود مالك خواهى شد و در خصوص همين مطلب ، به قائم نوشته بود . ابو محمد بن حسن گويد : وقتى اين را از ابو الحسن على بن احمد عقيقى شنيدم ، از جاى خود برخاستم ، سر و چشم‌هاى او را بوسيدم و گفتم : اى سيّد من ، آن كفن‌ها و حنوط و دراهم را به من نشان بده ! آن‌گاه كفن‌ها را آورد ، ناگاه ميان آن‌ها يك طاقه پارچهء يمنى مخطّط ، سه طاقه از پارچه‌هاى مرو ، يك عمّامه و حنوط هم ميان ظرفى بود ، دراهم را درآورد ، شمرد و وزن نمود ، به حساب شمار ، صد تا و به حسب وزن ، صد درهم بودند . پس كفن‌ها را درآورد ؛ گفتم : اى سيّد من ! يكى از اين درهم‌ها را به من ببخش تا آن را انگشترى بسازم ! گفت : اين چگونه مىشود ، از مال خود من هرچه مىخواهى بگير ! گفتم : من از اين‌ها مىخواهم ، بسيار اصرار نمودم و سر و چشم‌هاى او را بوسيدم . سپس درهمى از آن‌ها به من داد ، آن را به دستمال خود بستم و در آستينم گذاشتم .