تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 733

مساهمون:

ص٧٣٣
و نود و هشت ، به نزد على بن عيسى بن جرّاح كه در آن ايّام وزارت داشت آمد براى اصلاح امورات اراضى خود آمد . مطلبش را از او خواهش نمود . او گفت : از خويشان تو در اين شهر بسياراند اگر بنا را بر اين بگذاريم كه هرچه ايشان بخواهند ، بدهيم ، نمىتوانيم از عهدهء آن برآييم . آن‌گاه ابو الحسن گفت : من حاجت خود را از كسى مىخواهم كه برآوردن حاجتم در دست او است . على بن عيسى گفت : او كيست ؟ ابو الحسن گفت : خداوند عالم ، بعد از آن با غيظ و غضب از آن‌جا بيرون رفت . او گويد : از نزد وى بيرون رفتم ، درحالىكه مىگفتم : خداى تعالى صبر دهنده و تلافى كنندهء هر هلاك شده مصايب است . از آن‌جا برگشتم ، ناگاه رسولى از پيش حسين بن روح - رضى اللّه عنه - نزد من آمد و اين ماجرا را به او شكايت نمودم . او رفت شكايت مرا به حسين بن روح رسانيد . بعد از آن نزد من برگشت ، صد درهم نقد ، يك طاقه دستمالى و قدرى حنوط با چند پارچه كفن نزد من آورد و گفت : مولايت به تو سلام مىرساند و مىگويد : هر وقت امرى از امور ، تو را محزون و اندوهگين گرداند ، اين دستمال را به روى خود بمال ! زيرا آن دستمال ، دستمال مولاى توست و اين دراهم و حنوط و كفن‌ها را بگير و حاجتى هم كه دارى شب آينده برآورده مىشود . وقتى به مصر رسيدى ، ده روز پيش از تو محمد بن اسماعيل وفات مىيابد . بعد از او ، تو وفات مىكنى ، اين كفن ، كفن تو و اين حنوط ، حنوط تو مىشود و اين درهم‌ها هم بعد از وفات ، برايت صرف مىشود . آن‌ها را گرفتم و نگه داشتم و آن رسول برگشت . بعد از آن در مشاعل - كه نام موضعى است - در پشت در ايستاده بودم . ناگاه در را كوبيدند . به غلام خود - كه نامش خير بود - گفتم : يا خير ! نگاه كن ببين كيست كه در را مىكوبد ؟ خير گفت : غلام حميد بن محمد ، كاتب پسر عمّ وزير است ، آن‌گاه او را نزد خود داخل نمودم .