جناب خدمت مىكنند و احدى را از بندگان و خاصّانش بر مقصود خود مطّلع نكرده بودم .
پس روز پنجشنبه ، بيست و نهم رجب المرجّب سال ششصد و سى و پنج ، ابن رشيد ابو العبّاس واسطى نزد من حاضر شد - كه سابقا ذكر شد - و ابتدا از نفس خود به من گفت : به تو مىگويند ما جز قصد مهربانى با تو نداريم . پس اگر نفس خود را بر صبر توطين كنى ، مراد حاصل مىشود .
گفتم : از جانب كه اين سخن را مىگويى ؟
گفت : از جانب مولاى ما مهدى - صلوات اللّه و سلامه عليه - « 1 »
[ تشرّف خدمت يكى از ملازمان حضرت ] 10 ياقوتة
كسى خدمت ملازمى از آن حضرت عليه السّلام مشرّف مىشود كه مكتوبى نوشته بود در سرداب شريف بگذارد .
ايضا سيّد عظيم الشأن مذكور در كتاب مرقوم مىفرمايد : از اين جمله حكايتى است كه آن را از كسى دانستهام كه حديث او نزد من محقّق شده و او را تصديق كردهام .
گفت : به سوى مولاى خود ، مهدى عليه السّلام مكتوبى نوشتم كه متضمّن چند امر مهم بود و سؤال كردم كه به قلم شريف خود از آنها جواب دهند و مكتوب را با خود به سوى سرداب شريف در سرّ من رأى برداشتم . مكتوب را در سرداب گذاشتم ، آنگاه خوف كردم ، پس آن را با خود برداشتم ، آن شب ، شب جمعه بود ، تنها در يكى از حجرههاى صحن مقدّس ماندم ، چون نزديك نصف شب شد ، خادمى با شتاب داخل شد . گفت :
مكتوب را به من بده . يا گفت : مىگويند - اين شكّ از راوى است - براى تطهير نماز نشستم و طول دادم ؛ سپس بيرون آمدم نه خادمى ديدم نه مخدومى . « 2 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : بحار الانوار ، ج 52 ، ص 54 .
( 2 ) . همان ، ص 55 - 54 .