آن مرحوم در كتاب اثبات الهدات بالنّصوص و المعجزات « 1 » فرموده : من در اوقات مجاورتم در مشهد مقدّس رضوى در خواب ديدم مردم مىگويند : حضرت حجّت - عجّل اللّه فرجه - در مشهد وارد شده ، من منزل آن بزرگوار را سؤال نموده ، داخل شدم و آن حضرت در طرف غربى مشهد در باغى كه در آن عمارت بود ، منزل كرده بود .
حضورش شرفياب شدم ، ديدم در مكانى نشسته كه در وسط آن حوضى است و در آن مجلس ، قريب بيست نفر ديگر هم نشسته بودند . من هم نشسته ، مشغول گفتگو و صحبت شدم . زمانى نگذشت كه غذا حاضر نمودند ، آن بسيار كم و وافى به آن جماعت نبود ، ولى در نهايت خوبى و لذّت بود . پس همهء اهل آن مجلس از آن غذا خورديم و اصلا چيزى از آن كم نشد . وقتى از خوردن غذا فارغ شديم ، من به دقّت ملاحظه نموده ، اصحاب آن بزرگوار را بيش از چهل نفر نديدم . با خود گفتم : آقاى ما با اين لشكر كم ظهور فرموده ! آيا سلاطين روى زمين او را اطاعت مىنمايند يا نه و اگر اطاعت ننمودند و بنابر محاربه و مقاتله شد ، چگونه آن بزرگوار با اين لشكر قليل بر آنها غلبه مىنمايد ؟
چون اين خيال را كردم ، آن حضرت نگاهى به من فرموده ، تبسّم نمود و فرمود : به واسطهء كمّى انصار من بر شيعيانم مترس ، زيرا با من مردانى هستند كه اگر آنها را امر نمايم ، هر آينه جميع اعداى مرا از سلاطين و غيرهم حاضر مىنمايند و گردنهاى ايشان را مىزنند ، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود :
وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ
« 2 » .
من از شنيدن اين بشارت بسيار خوشحال شدم . سپس حضرت برخاسته ، به جهت خواب به حجرهء ديگر تشريف بردند ، مردم متفرّق شده ، از آن باغ و عمارت بيرون رفتند ، من هم مىخواستم بيرون بروم .
وقتى به در باغ رسيدم ، قلبم به بيرون رفتن راضى نشد . همانجا نشستم و با خود مىگفتم ؛ اى كاش آن بزرگوار مرا به خدمتى امر مىفرمود و اى كاش خلعت و نفقهاى
هامش
( 1 ) . اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات ، ج 5 ، ص 339 .
( 2 ) . سوره مدثر ، آيه 31 .