التماس زيادى نمودم و خواب مرا در ربود .
در خواب ديدم سه نفر سواره از سمت مشرق روبه من آمدند ، يكى از آنها بر اسب ابلقى سوار بود و از دو سوار ديگر پيش افتاده بود . برايم معلوم شد آن بزرگواران حضرت حجّت - عجّل اللّه فرجه - پدر و جدّ او هستند . آمدند تا نزديك من رسيدند ، ولى از اسبهاى خود پياده نشدند . من شكوهء حال خود را به آنها نموده و آنچه را در بيدارى در وقت توجّه به سامرّا عرض كردم ، در عالم خواب بيان نمودم .
به من فرمودند : جزع و اضطراب مكن ! زيرا حالت خوب است و هيچ مرضى در تو نيست ولى به ميرزا خليل طبيب بگو دو جزء يا سه جزء را كه اسم بردند ، از دوا بيرون بياورد و عوض آنها فلان دوا را جزء كند ، آن دوا را بياشام كه مرض تو دفع خواهد شد .
از خواب بيدار شده ، ديدم گويا هيچ مرضى در من نبوده است ، بعضى از ملازمين خدمت خود را آواز دادم كه برايم آب بياوريد ؛ من امشب هنوز نماز نخواندم . جناب آقا ميرزا خليل از صداى من بيدار شده ، چون حال مرا ديد ، چنين گمان كرد به مرض سرسام مبتلا شدهام .
به من گفت : آيا به مرض سرسام مبتلا شدهاى ؟
من كيفيّت خواب را برايش نقل نمودم . چون نبض مرا گرفت ، گفت : هيچ مرضى در تو نيست ، تو را شفا دادند ، نبضت مثل نبض آدم صحيح المزاج است و اصلا و ابدا احتياج به خوردن دوا ندارى ، گمان من اين است كه امر نمودن آن بزرگواران به خوردن دوايى كه من ترتيب داده بودم بعد از اينكه او را تغيير دادند و امر فرمودند اجزا را تغيير و تبديل بنمايم ، جز محض احسان به سوى من و تشكّر از خدمت من نيست و الحمد للّه .
[ شيخ حرّ عاملى ] 25 ياقوتة
خواب محدّث جليل ، مرحوم شيخ حرّ عاملى صاحب كتاب وسائل الشيعه است .