قدم بوسيدنت چيست ؟
گفت : مرا ملامت مكن ! از نزد شما رفتم ، نماز مغرب و عشا را به جاى آورده و خوابيدم ، در عالم رؤيا ديدم حضرت صاحب الزمان - عجّل اللّه فرجه - ظهور فرموده ، من با شتاب ، تمام خدمتش مشرّف شدم . به من فرمود : اى فلان ! اين عباى تو مال فلانى است و تو ندانسته آن را از ديگرى گرفتهاى ، بايد به صاحبش ردّ كنى . عبا را به صاحب اصلىاش ردّ نمودم .
سپس فرمود : قباى تو نيز از فلان شخص است و تو او را از ديگرى خريدهاى ، بايد آن را هم به صاحب اوّلىاش برگردانى ، چنين امر نمود تا تمام البسهام را به مردم دادم . پس شروع به خانه ، ظروف ، فروش ، مواشى ، عقارات من و ساير مخلّفات نمود و براى هر يكى ، مالكى معيّن فرمود و آنان را به او ردّ نمود .
سپس فرمود : زنى كه در حبالهء تو مىباشد ، خواهر رضاعى تو است و تو ندانسته ، او را تزويج كردهاى ، بايد او را هم به اهلش ردّ نمايى ! او را هم ردّ كردم . پسرى قاسم على نام دارم ، ناگاه در آن اثنا ، در آنجا پيدا شد و همينكه نظر آن حضرت بر او افتاد ، فرمود : اين پسر نيز از همين زن پيدا شده و ولد حرام خواهد بود . اين شمشير را بردار و او را گردن بزن ! آن هنگام ، در غضب شدم و گفتم : به خدا قسم ! تو سيّد و از ذرّيّهء پيغمبر نيستى ، چه رسد كه صاحب الزمان - عجّل اللّه فرجه - باشى ، همينكه اين سخن را گفتم ، از خواب بيدار شدم . دانستم قوّهء اطاعت و فرمانبردارى او را نداريم و صدق فرمايش جنابعالى بر من معلوم شد ، از كردهء خود نادم و از گفتهء خود ، پشيمانم ! مرا عفو فرما !
[ زنى به نام ملكه ] 3 ياقوتة
خواب زنى ملكه نام از اهل تسنّن است كه در زمان توقّف و مجاورت مؤلّف حقير در نجف اشرف واقع شد .
كيفيّت آن به نحو اجمال اين است : داعى در سال هزار و سىصد و هفده از هجرت