تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 654

مساهمون:

ص٦٥٤
از حجّت عليه السّلام سؤال كردم نماز شب بخوانم ؟ فرمود : بخوان و مانند آن نماز مصنوعى كه مىكردى به جاى نياور و مسايل ديگرى كه از خاطرم رفته . آن‌گاه گفتم : اى مولاى من ! برايم ميسّر نمىشود كه در هر وقتى ، خدمت جناب شريفت برسم ، پس كتابى به من عطا كن كه هميشه به آن عمل كنم . فرمود : من به جهت تو ، كتابى به مولا محمد تاج عطا كردم و من در خواب او را مىشناختم ، فرمود : برو و آن كتاب را از او بگير ! سپس از در مسجد كه مقابل روى آن جناب بود به سمت دار بطّيخ ، محلّه‌اى از اصفهان ، بيرون رفتم . چون به آن شخص رسيدم و مرا ديد ، گفت : صاحب الامر - عجّل اللّه فرجه - تو را نزد من فرستاده . گفتم : آرى ! آن‌گاه كتاب كهنه‌اى از بغل خود بيرون آورد . وقتى آن را باز كردم ؛ برايم ظاهر شد آن ، كتاب دعاست ، آن را بوسيدم و بر چشم خود گذاشتم ، از نزد او برگشتم و به سوى صاحب - عجّل اللّه فرجه - متوجّه شدم ، ناگاه بيدار شدم و آن كتاب با من نبود ، پس به جهت فوت آن كتاب تا طلوع فجر گريه و ناله كردم . چون از نماز و تعقيب فارغ شدم ، در دلم چنين افتاده بود كه مولانا محمد ، همان شيخ بهايى است و حضرت او را تاج ناميد ، چون اشتهارش در ميان علماست ، لذا به مدرس او رفتم كه در جوار مسجد جامع بود ، او را ديدم كه مشغول مقابلهء صحيفهء كامله است و خواننده ، سيّد صالح آقامير ذو الفقار گلپايگانى بود . ساعتى نشستم تا از آن كار فارغ شد و ظاهرا كلام ايشان در سند صحيفه بود ، لكن به جهت غمى كه بر من مستولى بود ، سخن او و سخن ايشان را نفهميدم . نزد شيخ رفتم و خواب خود را به او گفتم و به جهت فوت كتاب گريه مىكردم . شيخ گفت : تو را به علوم الهى ، معارف يقينى و تمام آن‌چه هميشه مىخواهى ، بشارت باد ! و بيشتر صحبت من با شيخ ، در تصوّف بود و او به آن مايل بود . قلبم ساكن