تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 659

مساهمون:

ص٦٥٩
آن زن داشت به روضهء مطهّره نرفتند . آن شب ، قدرى درد چشم آن زن تخفيف پيدا كرده ، خوابيد . در خواب ديد ، شوهرش ملّا امين زن ديگرى كه اسمش زينب است را در رفتن به زيارت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام اعانت مىنمايد و چون به سوى روضهء منوّره مىرفتند ، در بين راه ، گويا مسجد بزرگى ديدند كه مملو و پر از جمعيّت است . به جهت تماشاكردن آن مسجد و اشخاص ، داخل مسجد شدند ، گويا يك نفر از آن جمعيّت ، صدا زد : يا ملكه ! مترس ان شاء اللّه هر دو چشم تو شفا مىيابد . ملكه گويد ؛ به او گفتم : تو كيستى ؟ بارك اللّه ! آن بزرگوار فرمود : منم مهدى عليه السّلام . آن زن از خواب بيدار شد ، درحالىكه خوشحال و فرحناك بود . چون صبح روز چهارشنبه ، سوّم ماه مزبور شد ، آن زن با زنان بسيارى از نجف اشرف بيرون رفته ، در مقام مهدى - عجّل اللّه فرجه - داخل شدند كه از محوّطهء نجف اشرف خارج و داخل وادى السلام است . ملكه به تنهايى در محراب آن مقام شريف وارد شده ، شروع به گريه و تضرّع و زارى نمود . سپس حالت غشوه‌اى به او روى داد ، در آن حال دو مرد جليل را ديد كه يكى از آن‌ها بزرگ‌تر از ديگرى و در جلو و يكى ديگر كوچك‌تر و عقب او بود . مرد بزرگ‌تر به ملكه گفت : مترس و به خود خوف راه مده ! ملكه گفت : تو كيستى ؟ فرمود : من على بن ابى طالب عليه السّلام و اين مردى كه عقب من است ، ولدم ، مهدى - عجّل اللّه فرجه - است . مرد بزرگ‌تر به زنى كه آن‌جا ايستاده بود ، امر فرمود و گفت : اى خديجه ! برخيز ، دست خود را بر چشم‌هاى اين مسكينه بكش و مسح نما ! آن زن برخاست و چشم‌هاى ملكه را مسح نمود . سپس آن زن از حالت غشوه به خود آمد . ديد ، چشم‌هايش نورانىتر و بيناتر از اوّل است . زن‌هايى كه با او بودند ، بالاى سرش جمع شده ، صداهاى خود را به صلوات و تحيّات بلند نمودند ، طورى كه عامّهء