مردى از همدان و اهل سنّت ، هستم و اين مرد مرا به اهل قم و اهل رفض نسبت مىدهد كه مال مرا بخورد و حق مرا ببرد .
اهل بغداد كه اين سخن را شنيدند ، به سوى آن مرد هجوم آوردند و اراده كردند كه داخل دكّان او شوند و غارت كنند .
صاحب برات چون اين را ديد ، نزد من آمده ، التماس كرده ، به طلاق و عتاق قسم خورد كه مال مرا ردّ نمايد .
من آن جماعت را از دكّان او بيرون كردم و شيخ مفيد بعد از اينكه اين روايت را در ارشاد « 1 » نقل نموده ، فرموده : طايفهء شيعه اين مرد را براى تقيّه ، همدانى خطاب مىكردند و او را با اين نسبت مىشناختند و اللّه العالم .
[ جعفر بن محمد بن عمر ] 46 ياقوتة
در اين باب است كه جعفر بن محمد بن عمر خطّ شريف آن حضرت را ديده است .
در بحار « 2 » روايت كرده كه شلمغانى ابو جعفر مروزى گفت : جعفر بن محمد بن عمر با جماعتى به عسكر كه قريهء امام على النقى عليه السّلام و امام حسن عسكرى عليه السّلام و مولد قائم عليه السّلام بوده ، رفتند ، ايشان ايّام امام حسن عسكرى عليه السّلام را درك كرده بودند و ميان ايشان على بن احمد طنين بود ، آنگاه جعفر بن محمد بن عمر ، در باب اذن دخول بر مقبرهء مطهره براى زيارت نوشت . على بن احمد گفت : نام مرا ننويس ، من اذن نمىطلبم ! نام او را ننوشت . جواب بيرون آمد : تو و آن كسى كه اذن نخواست ، هر دو داخل شويد ، انتهى .
هامش
( 1 ) . الارشاد ، ج 2 ، ص 362 .
( 2 ) . بحار الانوار ، ج 51 ، ص 293 .