ايضا در بحار « 1 » از كتاب غيبت نقل نموده كه محمد بن هارون همدانى روايت كرده : از مال صاحب عليه السّلام ، پانصد دينار در ذمّه داشتم و به سبب آن ، دلتنگ بودم ، پيش خود گفتم ؛ چند باب دكّان دارم كه پانصد و سى دينار خريدهام در عوض پانصد دينارى كه بايد به ناحيهء صاحب عليه السّلام بدهم ، واگذار مىنمايم . به خدا سوگند هرگز اين مطلب را به كسى نگفتم و به زبان نياوردم ، ناگاه آن حضرت به محمد بن جعفر نوشت : دكّاكين را در عوض پانصد دينارى كه از ما بر ذمّهء محمد بن هارون است از او بگير !
[ قاسم بن علا ] 51 ياقوتة
در اين باب است كه قاسم بن علاى وكيل خطّ آن حضرت را در خصوص طلب دعا نمودنش از آن بزرگوار براى فرزند ديده است .
در مدينة المعاجز « 2 » از ثقة الاسلام كلينى ، روايت نموده كه قاسم بن علاء گفته : سه عريضه در باب سه حاجت ، خدمت حضرت حجّت عليه السّلام نوشتم و عرض كردم : پير شدهام و فرزندى ندارم .
در باب آن سه حاجت ، جواب بيرون آمد ولى در باب فرزند ، جواب نرسيد . دفعهء چهارم در باب فرزند نوشتم كه دعا نمايند .
به اين مضمون جواب بيرون آمد : خداوندا ! پسرى به او عطا فرما كه چشم او به آن روشن گردد و اين حمل را قرار بده كه برايش وارث باشد .
قاسم گويد : من نمىدانستم كه حملى هست ، نزد كنيز خود رفته ، در اين باب از او سؤال نمودم . خبر داد علّت من بسته شده ، بعد از زمانى ، پسرى متولّد شد .
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 51 ، ص 294 .
( 2 ) . مدينة المعاجز ، ج 8 ، ص 106 .