تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 635

مساهمون:

ص٦٣٥
رفتم ، بر او سلام كردم و نشستم . از حاجتم پرسيد ؟ گفتم : با خود مالى دارم و بايد به كسى بدهم كه مرا از خود آن مال و صاحب آن خبر دهد ؛ اگر تو خبر دهى ، به تو مىدهم . گفت : من در اخذ آن مأذون نيستم و اين رقعه‌اى است كه در اين باب به من رسيده ؛ آن رقعه را به من نشان داد . چون در آن نظر كردم ، ديدم اين مضمون در آن مرقوم است : مال را از احمد بن ابى روح قبول نكن و آن را در سرّ من رأى نزد خودمان بفرست . وقتى آن را ديدم ، گفتم : لا إله الا اللّه اين همان است كه من طالب بودم . به سوى سامرّه روانه شدم و نزد خانهء عسكرى رفتم . خادمى نزد من آمد و گفت : تويى احمد بن ابى روح . گفتم : آرى ! رقعه‌اى بيرون آورده ، به من داد و گفت : بخوان ! چون به آن نظر كردم ، به اين مضمون بود : بسم اللّه الرحمن الرحيم يابن ابى روح ! عاتكه بنت ديرانى كيسه‌اى به تو امانت داده ، كه در آن هزار درم و پنجاه دينار است و با تو گوشواره‌اى مىباشد كه آن زن گمان كرده ، قيمت آن ده دينار است و راست گفته به آن دو دانه‌اى كه در آن مىباشد و در آن ، سه دانه مرواريد است كه آن‌ها را به ده دينار خريده و بيشتر قيمت دارد . آن‌ها را به خادمهء ما ، فلان زن تسليم كن ! زيرا به او بخشيده‌ايم ، مال را با خود به بغداد برده ، تسليم حاجز كن و آن چيزى كه به جهت مخارج سفر تا ورود به منزل به تو مىدهد ؛ را از او بگير ، امّا ده دينارى كه آن زن گمان كرده مادرش در عروسى او قرض نموده و نمىداند به چه كسى بدهد ، مىداند كه آن ، مال كلثوم دختر احمد مىباشد و چون آن زن مذهب ناصبى دارد ، مىخواهد به او ندهد . اگر ميل دارد آن را ميان برادران مؤمن خود تقسيم نمايد ، از ما اذن بخواهد و آن را ميان ايشان قسمت كند و تو يابن ابى روح ! ديگر به امامت جعفر كذّاب قايل مشو