تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 464

مساهمون:

ص٤٦٤
گفتم : هر زيارت كه افضل است ، مرا به آن زيارت ده ! فرمود : زيارت امين اللّه افضل است . آن‌گاه مشغول شدند به خواندن و فرمودند : « السّلام عليكما يا امينى اللّه في ارضه و حجتيّه على عباده » الخ و چراغ‌هاى حرم را در اين حال روشن كردند . پس شمع‌ها را ديدم كه روشن است ، لكن حرم به نور روشن و منوّر ديگر است ؛ مانند نور آفتاب ، شمع‌ها نيز مانند چراغى بودند كه روز در آفتاب روشن كنند و مرا چنان غفلت گرفته بود كه هيچ ملتفت اين آيات نمىشدم ، چون از زيارت فارغ شد ، از سمت پايين پا ، به پشت سر آمدند در طرف شرقى ايستادند و فرمودند : آيا جدّم حسين عليه السّلام را زيارت مىكنى ؟ گفتم : آرى ، زيارت مىكنم . شب جمعه است ، پس زيارت وارث را خواندند و مؤذّن‌ها از اذان مغرب فارغ شدند . به من فرمودند : نماز كن و به جماعت ملحق شو ! پس در مسجد پشت سر حرم محترم تشريف آورد و جماعت در آن‌جا منعقد بود و خود به انفراد ايستادند ، در طرف راست امام جماعت محاذى او و من در صف اوّل داخل شدم و برايم مكانى پيدا شد . چون فارغ شدم ، او را نديدم . از مسجد بيرون آمدم و در حرم تفحّص كردم ، او را نديدم و قصد داشتم او را ملاقات نمايم ، چند قرانى پول به او بدهم و شب او را نگاه بدارم كه مهمان من باشد ؛ آن‌گاه به خاطرم آمد كه اين سيّد كه بود و آيات و معجزات گذشته را ملتفت شدم . از انقياد من امر او را ، در مراجعت با آن شغل مهم كه در بغداد داشتم و خواندن مرا به اسم ، با آن‌كه او را نديده بودم و گفتن او مواليان ما و اين‌كه من شهادت مىدهم و ديدن نهر جارى و درختان ميوه‌دار در غير موسم و غير از اين‌ها از آن‌چه گذشت كه سبب يقين من شد براى به اين‌كه او حضرت مهدى عليه السّلام است ، خصوصا در فقرهء اذن دخول و پرسيدن از من بعد از سلام بر حضرت عسكرى عليه السّلام كه امام زمان خود را مىشناسى ؟ چون گفتم مىشناسم ، فرمود : سلام كن ! چون سلام كردم ، تبسّم كرد و جواب داد .