سمت بلد دو راه مىشود . يكى ، راه سلطانى است و ديگرى راه سادات و آن جناب به راه سادات ميل كرد .
گفتم : بيا از اين راه يعنى راه سلطانى برويم .
فرمود : نه ، از همين راه خود مىرويم .
پس آمديم و چند قدمى نرفته بوديم كه خود را در صحن مقدّس در نزد كفشكن ديديم و هيچ كوچه و بازارى را نديديم . از طرف باب المراد داخل ايوان شديم كه از سمت شرقى و طرف پايين پاست و درب رواق مطهّر مكث نفرمود و اذن دخول نخواند و داخل شد و در حرم ايستاد .
سپس فرمود : زيارت بكن !
گفتم : من قارى نيستم .
فرمود : براى تو بخوانم .
گفتم : آرى ، پس فرمود : « ادخل يا اللّه السّلام عليك يا رسول اللّه السّلام عليك يا امير المؤمنين » ؛ و همچنين بر هريك از ائمّه عليهم السّلام سلام كردند تا در سلام ، به حضرت عسكرى عليه السّلام رسيدند و فرمود : « السّلام عليك يا ابا محمّد الحسن العسكرى » .
آنگاه فرمود : امام زمان خود را مىشناسى ؟
گفتم : چرا نمىشناسم .
فرمود : بر امام زمان خود سلام كن .
گفتم : « السّلام عليك يا حجّة اللّه يا صاحب الزمان يابن الحسن » .
پس تبسّم نمود و فرمود : « عليك السّلام و رحمه اللّه و بركاته » . سپس در حرم مطهّر داخل شديم و ضريح مقدّس را چسبيديم و بوسيديم . به من فرمود : زيارت كن !
گفتم : من قارى نيستم .
فرمود : براى تو زيارت بخوانم .
گفتم : آرى .
فرمود : كدام زيارت را مىخوانى ؟
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 463
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٦٣