ابن عبّاس گفت : بلى ، و اللّه يا عمر ! حقّ او را برگردان . پس از او اعراض نمود ، به سرعت روبه خانهء خود رفت و ابن عبّاس مراجعت نمود .
مؤلّف گويد : اين دو قضيّه اگرچه از بعضى جهات با همديگر موافقاند ، ولى از جهات كثيره مخالفاند ؛ و اللّه العالم بالتعدّد و الاتّحاد .
اشارة [ علت و دليل ذكر اين داستان ]
بدان مقصود از ذكر اين قضيّه ، نه مجرّد غرابت و فى الجمله مناسب بودن آن با مقام است ، بلكه علاوه بر آنها غرض ، تنبيه بر غفلت كسانى بود كه مثل خضر و الياس و دجّال را مثلا ردّ اللخصم ، از جمله معمّرين مىدانند و آنها را صاحبان عمر زياد در كتب غيبت مىشمارند ، چگونه از معدود نمودن ذريب و رغيب غافل شدهاند كه بنابر تعدّد قضيّه دو نفراند ، يا بنابر وحدت قضيّه در غداد معمّدين شخص واحدى است كه به ذريب يا رغيب مسمّا مىباشد . و هذا ظاهر لطالب الحق و اليقين .
[ محمد بن شاذان ] 25 ياقوتة
در اين باب است كه محمد بن شاذان بن نعيم خطّ آن بزرگوار را ديده است .
نيز در كتاب مزبور از كتاب مذكور از محمد بن شاذان بن نعيم روايت كرده كه گفت : مالى به هديه فرستادم و شرح نكردم از جانب كيست ؟
جواب آمد : رسيد ، چنين و چنان از مال فلان بن فلان و از مال فلان ، فلان قدر . « 1 »
هامش
( 1 ) . كمال الدين و تمام النعمة ، ص 59 ؛ الثاقب فى المناقب ، ص 599 ؛ مدينة المعاجز ، ج 8 ، ص 176 .