عبايى بر دوشش بود ، او را بسيار شبيه سيّدى هندى ، سيّد صاحب نام ديدم كه سالها در كربلا با من رفيق و مأنوس بود ، ظاهر الصلاح و مليح الحركات و نامش حسين بود .
حال كه اين سطور را حسب الامر حجّة الاسلام آقاى حاج شيخ على اكبر نهاوندى - دام ظلّه - مىنگارم ، از حيات و ممات و محلّ اقامت او بىخبرم .
حضرت بقية اللّه - عجّل اللّه فرجه - هم مانند اين سيّد هندى سبزه فام و مايل به صفرت « 1 » بود و با اين شباهت ، اصلا تأمّلى در تطبيق نداشتم ؛ يعنى چنين نشد كه در ابتداى پيدا شدن آن جناب ، لحظهاى بگذرد تا بشناسم ، بلكه به مجرّد پديدار شدن آن جناب از ديوار شناختم كه حضرت است و هيچ متوجّه نبودم كه حضرت ، چرا از درب خانه كه در سمت مغرب و به فاصلهء زيادى بود ، وارد نشد و چگونه از ديوار قبله بىآنكه بشكافد ، آمد ؟ مىبينم آن حضرت به آهستگى سوى بنده تشريف مىآورد ، تا آنكه نزديك پايم كه سوى قبله جمع كرده بودم ؛ ايستاد ، دست راست خود را به سمت سر و سينهام دراز كرد و به زبان فارسى فرمود : بيعت كن
من با كمال شوق به تغلّاى عجيبى روحا افتادم تا برخيزم و بيعت كنم و بدنم به همان حالت اوّليّه بود ، چنان به تغلّاى روحى غيرقابل توصيفى افتادم كه نمىدانستم سرم را بلند كنم يا دستم را دراز كنم و در روح و ادراكات خود كمال شوق و طاعت و تمكين مىيافتم ، در عين حال ، قوس نور ، بر بدنم چتر زده ، به همان حالت اوّليّه بىكم و زياد و بدون حركت بود ؛ بالاخره از شدّت تغلّا بدنم به حركت آمده ، بيدار شد ، در همين لحظه ، دستم دراز شد و به دست مبارك آن حضرت كه تا آن لحظه دراز كرده بودم ، رسيد .
طورى كه هنوز لذّت تماس و ملامت دستم را با دست آن جناب - روحى فداه - در خود مىيابم ، در همين لحظه كه دستم به دست حضرت رسيد ، قوس نور مذكور ، فورا بر بدنم منطبق شد و فرو رفت ؛ به اين معنى كه دراز شدن دستم به سوى آن جناب ، انجام بيعت ، فرو رفتن قوس نور در تنم ، بيدار شدن تمام بدنم و نشستنم در بستر با دست دراز
هامش
( 1 ) . زردى .